محکومم به تنها بودن؟؟؟؟؟
سه شنبه 30 مهر ماه سال 1387 ساعت 10:29نمی تونم نمی تونم خنده کنم....
دلم رو از خوشی ها آکنده کنم ....
آخه تنهام .... آخه تنهام...
یه آشنا سنگ صبور یه کس می خوام....
دیگه دارم خفه می شم نفس می خوام....
آخه تنهام .... آخه تنهام...
دلم تنگه .دارم داغون می شم دارم دق می کنممممممممممممممممممممممممممممممممم
رفتیم خونه دوستش.( برای اولین بار) ۴ تا پسر ( دو ستاش ) ۳ تا خانم ( من - مادر و خواهر دوستش )
دوستش مریضه قراره با اون یکی برن دارو بخرن. اون یکیم می گه منم میام.
به من نگاه می کنه؟ ( که یعنی منم برم ؟؟؟) هیچی نمی گم.ولی با نگاهم می گم نه. دوباره نگام می کنه و نمی ره.
مامان دوستش می گه: اااا اجازشو ندادی بره؟؟؟؟ خب بزار بره بهشون خوش می گذره!
من : من چیکار دارم بره اگه می خواد
و اون می ره ...
بهم اس ام اس می ده معذرت می خوام دیدم جمع زنونه است گفتم برم بهتره.
جواب نمی دم....
بعد از ۲۰ دقیقه میان. میاد کنارم می شینه چند بار صدام می کنه جوابشو نمی دمممم.
توی ماشین داریم بر می گردیم خونه دستشو می ندازه دور گردنم تا من بهش نزدیک بشم و برم تو بغلش....
نمی رم ...
می گه : نمیای ؟
هیچی نمی گم و یه ذره می رم سمتش
می گه : اصلا نمی خواد بیای برو سر جات
محلش نمی زارم و می رم سر جام.
سر کوچه پیاده می شیم می ریم خونه می ریم تو رختخواب و هیچ حرفی نمی زنیم...
می گم : نمی خوای چیزی بگی؟
می گه : نه حرفی ندارم بزنم
سکوت ....
می گه : شب بخیر
می گم : می خوای بخوابی؟
می گه : آره
با حرص می گم نمی خوای آشتی کنی؟
می گه : من قهر نیستم
می گم : شب بخیر
ناراحت و عصبیم می دونم که دوباره مثل همیشه این منم که توی بحثا محکوم می شم. سعی می کنم چیزی نگم ولی نمی شههههههههههههه.
گوشیمو بر می دارم به بهار اس ام اس می دم تا یه ذره آروم شم...
ولی نمی شم...
گوشیو خاموش می کنم می رم کنار عسلی که خوابیده نگاش می کنم بوش می کنم... بوسم می کنه.
گریه می کنم.
یه خورده حرف می زنیم .
و بازم من محکوم می شم.
می گه:طنین کارت اشتباه بود. منو محکوم می کنی به اینکه همیشه کنارت بشینم.
می گم :ببخشید که کنار خودم تبعیدت کردم.
می گه : نمی شه که ما همش با هم باشیم باید با دیگرانم باشیم
می گم : ما که همیشه یا مهمون داریم یا مهمونی هستیم
می گه : دوست دارم گاهی وقتا وقتتو با دوستات بگذرونی .تو که دوستای خوبی داری
می گم : ببخشید که اقدر بهت وابسته ام .
می گم : دوسم داری؟
می گه: این چه سئوالیه که می پرسی؟
با حرص می گم : جواب بدهههههههههه
می گه : آره اگه دوست نداشتم که باهات ازدواج نمی کردم.
.
.
.
خیلی چیزای دیگه می گه و می گم که یادم نیست.
شب بخیر می گیم.
تو دلم غوغاست .دارم خفه می شم.
یواش صداش می کنم
می گه : جانم؟
می گم : حالم خوب نیست می خوام بیام تو بغلت
آغوش گرمشو باز می کنه و من خودمو توش جا می کنم...
می زنم زیر گریه گریه گریه و هق هق ... احساس می کنم نمی تونم نفس بکشم. به عمرم اینجوری گریه نکرده بودم.
پشتمو می ماله تا راحت تر نفس بکشم...
می گم : ببخشید که انقدر اذیتت می کنم.همش می خوام کنارم باشی.من غیر از تو کسیو ندارم.( یاد تنهایی خودم که میوفتم گریم شدید تر می شه)
می گه : خب منم غیر از تو کسیو ندارم .دارم؟
می گم : آره
می گه :کی؟
می گم؟ حد اقل دو تا برادر داری....
.
.
.
.




