عاشقانه های من و عسلیم

زندگی قشنگ طنین و عسلی


جومونگ ۵ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای

D:

پنجشنبه 24 مرداد ماه سال 1387 ساعت 09:07

سلاممممFlower

شاید باورتون نشه ولی ما دیشبم مهمون داشتیم!!!!!!Tornado

چی می گیییییییییییییییی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دیروز بعد از ظهر دختر داییم اس ام اس داد که شب خونه این؟

من:آره

مهمون نمی خواین؟

من : چرا!!!!!!!!! تشریف بیارین

دختر داییم ۳ سال از من بزرگتره.دوران مجردی!؟ ۱ سالی با هم همخونه بودیم .سوم فروردین پارسال ازدواج کرد.اینارو گفتم که بدونین خیلی با هم جوریم و خیلی با هم راحتیم و عیب نداره وقتی اونا خونمونن همگی دراز بکشیم روی مبلا!

خلاصهههههه گفتم شام چی بپزم ؟ قیمه خوبه؟ گفت آره . Chef

زنگ زدم به عسلی و کلی اظهار لوس بازی کردم!

راستی پریروز که مامان بابای جاریم خونمون بودن فیلم عروسیمونو قرض گرفتن که برن خونه ببینن .دیروز دختر داییم گفت فیلمتون آمادست بیایم ببینیم؟ گفتم آره ولی دست فلانیه . گفت خب می ریم ازش می گیریم.قرار شد من زنگ بزنم با خانم الف هماهنگ کنم و دختر داییم بره فیلمو بگیره.

رفتم خونه جمع و جور کردم مواد غذا رو ریختم توی زود پز برنجمم خیس کردم و خلاصه تقریبا همه کارارو کردم .

ـ جالب اینجاست که من دیروز تصمیم داشتم کلی عسلیمو تحویل بگیرم و دعوای روز قبلو جبران کنم ولی ...-Sigh

عسلی جون جونم اومد و غذا خوردیم . (سوار تاب نبودیما)

زنگ زدم به خانم الف گفت ما داریم میایم اونور خودمون فیلمو میاریم.

روی تخت داشتیم کشی کج می گرفتیم که زنگ دن.حالا من با تاپ و شلوارک عسلی هم با پیرهن زیر و شلوارک شرت مانند!

من: تو برو

عسلی : تو برو

من : من این شکلیمممممم

عسلی : خب منم این شکلیم

آخر بزور عسلیو فرستادم درو باز کرد و پرید روی تخت و رفت زیر پتو.Night

عسلی: طنین بدو بدو برو دیگهههههه

آخر سر من مثل این احمقا یه مانتو انداختم تنمو رفتم دم درArabic Veil فیلمو گرفتم اومدم

عسلی رفته بود زیر پتو قایم شده بود .محلش ندادم!

نشستم پای تلویزیون داشت پاورچین می داد.

صدام کرد گفتم الان میام

رفتم پتو رو زدم کنار دیدم یه قیافه احمقانه ای به خودش گرفته!

زدم زیر خنده و یه عالمه بوسش کردم.

سالاد درست کردیم سیب زمینی سرخ کردیم برنجمم دم کردمWhite Hair و ساعت  9 بود بچه ها اومدن.

نشستیم به فیلم دیدن و بعدشم شام خوردیم و همه کلی از غذام تعریف کردن و منم حالشو بردمممممممم.Yah

بعدشم ترانه مادری دیدیم و چای خوردیم.

ساعت 12 هم بچه ها رفتن.

عسلم همه ظرفارو شست.

منم یه خورده کتاب خوندم و با عسلی صحبت کردیم و تصمیم گرفتیم سعی کنیم آدمای بهتری باشیم.

بعدشم لالااااااااااااااااااااا