عاشقانه های من و عسلیم

زندگی قشنگ طنین و عسلی

عاشقانه های من و عسلیم

زندگی قشنگ طنین و عسلی

کوکوی خوشمزه طنین!

سلااااام عسلای خودم 

چطورین؟ منم خوبم مرسی.  

دیروز بنده یک طنین مو فرفری بی حوصله بودم ولی امروز یک طنین مو صافه با حوصله ام!!!!! 

چه خبرا؟ 

دیروز تصمیم گرفتم کوکوی سیب زمینی درست کنم ولی نه کوکوی معمولی از اونایی که توش گوشت داره ( یه لایه گوشت بینش داره ) خلاصه دست به کار شدم و سیب زمینیارو گذاشتم بپزه بعدم مایه گوشتشو درست کردم و پریدم روی تلفن . زنگ زدم به یکی از دوستای قدیمیم که خیلی وقته ندیدمش و چند وقت پیش متوجه شدم که خونشون دو تا کوچه بالاتر از کوچه ماست.اون سری که رفتیم دم خونشون و تعریف کردم واستون که رفته بود سفر. 

کلی شوکه شده بود.تازه اولشم اصلا نشناخت!!! دیگه از اینور اونور حرف زدیم و ازین حرفا! 

سیب زمینیم که پزیده شد مایه کوکو رو هم درست کردم و هی داشتم فکر می کردم که توی ماهیتابه بزرگه بریزم یا کوچیکه؟! آخر ریختم توی ماهیتابه کوچیکه ولی بعدش پشیمون شدم چون با یه کوکوی بسیار ضخیم مواجه شدم! 

بعدش نشستم پای بازی تا عسلی اومد و غذا خوردیم خیلی خوشمزه شده بود و عسلی کلی ازمان تعریف نمود. 

بعدش چون یکشنبه هفته پیش خونه دوست جونم بودیم نمی دونستیم که ما بریم خونه دوستامون یا اونا بیان خونه ما ؟ از صبح من هی به عسلی گفتم زنگ بزن بپرس که یادش رفته بود. آخر بعد از ظهر خود دوست جون زنگید و گفت برنامه چیه؟ منم گفتم نمی دونم تو بگو. گفت الف ( خانمش ) نیست و اینا گفتم پس شما بیاین خونه ما.( حالا از صبح عسلی هی می گفت بگین بچه ها بیان خونه ما.من می گفتم نهههههههه خونمون نا مرتبه!) خلاصه من رفتم ظرفارو شستم و به عسلی گفتم من می رم حموم تو خونه رو جمع و جور کن گفت باشه.رفتم حموم و اومدم دیدم عسلی رو تخت خوابش برده .Heart Smileبیدارش کردم و خونه رو تند تند جمع کردیم . بعدم بچه ها اومدن و دعا خوندیم و روز حسرت که شروع شد بچه ها رفتن. عسلیم یه سالاد خیار گوچه توپ درست کرد با آبلیمو و روغن زیتون اوووووووووم خیلی چسبید. 

خدایااا من چقدر سر این فیلم مسخره حرص خوردممممم.اه اه اه واقعا حالم به هم خورد داشتم بالا میاوردم با این فیلمنامه مزخرفه آبدو خیاری. 

پ ن ۱: اون دوستی که گفتم فوت کرده بود.قضیه ازین قرار بوده که این پسره بیچاره سالمه سالم بوده بعدش می خواسته با یکی از همکلاسیهاش ازدواج کنه می رن آزمایش واسه ازدواج متوجه می شن که پسره سرطان خون داره ( مثل فیلم قرنطینه ) بعدش دیگه پسره هی روز به روز حالش بد تر می شه پریروزم فوت می کنه. واقعا خبر تکان دهنده ای بود.خیلی ناراحت کننده بود.  

پ ن ۲ : مامانینا ( مامان بابای عسلی ) از شنبه رفتن کرج نامردا هنوز نیومدن هر چی زنگ می زنیم اس ام اس می دیم جواب نمی دن. دیشب مامان اس ام اس داد که ما خونه فلانی هستیم کرج. منو عسلیم تصمیم گرفتیم وقتی برگشتن بهشون بگیم برین همونجایی که بودین!! 

پ ن ۳ : ترم جدید شروع شده و از اونجاییکه ما تصمیم کبری گرفتیم که این ترمو خوب درس بخونیم احتمالا کمتر میام وب.شایدم کمتر نیام!

پ ن ۴ :پریشب که داشتیم این فیلم مزخرف روز * حسرت رو می دیدیم همه مون مسخره بازی در میاوردیم بعد دختر داییم گفت حتما فیده دختر مه لقاست !!!!!! خداااااا منو بکششش!!!! تازه مامان بزرگمم پیش بینی کرده بود که مسعود فلج می شه!!!!!

مسافرت

HI EVERY BODY,HOW ARE YOU TODAY? 

هه هه جو گرفتم انکلیسی نوشتم .آخه می دونین نه که من خیلی زبانم خوفه واسه همونه!!!! 

چطورین جیگرا؟  

آخخخ که چقدر این 3 روز تعطیلی چسبید.خیلی لذت بخش بود. 

من و عسلی پس از مشاورات فراوان و بریم نریم های زیادتصمیم گرفتیم بریم سم*نان خونه خاله عسلی.سه شنبه صبح توی اتوبوس بود داشتم میومدم سر کار عسلی زنگ زده :‌طنین بعد از ظهر کی بریم؟ گفتم خب بعد کار می ریم خونه حاضر می شیم و می ریم ترمینال. عسلی : نه دیر می شه.من وسایل جمع می کنم میارم مستقیم از سر کار بریم! من : اااااا نهههههه عسلی‌: چیا بردارم برات؟ من : مسواک ؛ برس؛ لباس واسه خواب ... بعله به همین سادگی عازم سفر گشتیم!!!!!  

توی شرکتم که همگی مرخصی گرفتیم و خوشحال بودیم. 

نزدیکای ظهر عسلی زنگید و گفت خاله اینا اومدن تهران قرار شده ما باهاشون برگردیم.منم که از خدا خواسته. 

بعد از کار زنگیدم که بهاری و کلی باهاش حرفیدم.قراربود بریم مترو نواب و خاله اینا بیان نواب مارو ببرن.ساعت 5 قرار داشتیم . انقدر شلوغ بود که من راس 5 رسیدم.عسلی اومده بود.رفتیم بالا و طبق معمول من ازین پاستیل فروشی ها دیدم و هوس کردم ولی عسلی واسم نخرید.رفتیم بالا از سوپری تو خود ایستگاه مترو 1 بسته پفک با دو تا بسته پاستیل خریدیم.اومدیم بیرون من دوباره ازین پاستیل فروشیا دیدم و انقدر آویزون آستین عسلی شدم که بالاخره راضی شد بخریم.حالا چقدر خریدیم؟ 100 گرم! بهش گفتیم همشو ترش بزاره.بعدش رفتیم بالا منتظر خاله اینا شدیم من هی می خواستم پاستیل بخورم ولی عسلی نمی زاشت می گفت زشته ماه رمضونه.خلاصه خاله اینا ساعت 5:45 رسیدن و مارو سوار کردن . 

ساعت 10 رسیدیم خونشون.شام خوردیم و سریالارو نگاه کردیم و بعد از کلی مسخره بازی خوافیدیم. ( یادتونه که گفته بودم با پسر خاله های عسلی خیلی راحتیم و خوش می گذره؟) فرداش ساعت 10 بیدار شدم و عسلی رو بیدار کردم و اونم پسر خالشو بیدار کرد ( بوسیله جنگ بالش ) صبحانه خوردیم و بعدش نشستیم پای کامپیوتر ساراااااااااا از دست تووووووووووو همون بازی farm frenzy  رو بازی کردیم باورتون نمی شه فقط برای ناهار و شام از پای کامپیتور بلند شدیم شبشم تا ساعت 3 نشسته بودیم بازی می کردیم. هی نوبتی بازی می ردیم خیلیییییییی حال می داد.تازه جالب بود که اولش من بازیو آوردم ( قبلش واسه عسلی کلی تعریف کرده بودم) بعد همشون گفتن اااااااااهههههههه این چیه بچه بازی!!!! بعد خودشون نمی دادن من بازی کنم!  

همیشه خونه خاله اینا که می ریم کلی خوش می گذره چون واقعا آدمای راحتی هستن و اصلا احساس نمی کنی که خونشون مهمونی. 

شب مامان بابای عسلی زنگ زدن و گفتن داریم میایم تهران و ما بسی خوشحال شدیم که ما رو میارن تهران! 

جمعه ظهرم خونه عمه عسلی بودیم.بعد از ظهر دوباره رفتیم خونه خاله عسلی و ... شب ساعت 10 مامانینا رسیدن شام خوردیم و راه افتادیم سمت تهران.بمیرم واسه عسلی که راننده بود.همه خواب بودیم و اون بیچاره بیدار بود.آخر گوشی منو گرفت با هدفون آهنگ گوش داد که خوابش نبره. 

جمعه ظهر کرج دعوت بودیم با ماشین بابای عسلی رفتیم ولی اصلا خوش نگذشت.شبم واسه فوت یکی از فامیلای عسلی اینا رفتیم. 

دیروز بعد از ظهرم رفتیم تولد دختر داییم. 

پ ن ۱: اینو دیروز تا نصفه نوشته بودم ولی وقت نشد آپ کنم.  

پ ن ۲ : نارنجدونه! چرا دعوام می کنی؟ من اصلا خونه نبودم خب! 

پ ن ۳ : امروز زیاد حوصله ندارم.): 

پ ن ۴ : همین الان فهمیدم یکی از بچه های دانشگاه فوت کرده!! )): نمی دونم چرا!

 

دوست جونامو دیدم

سلام دوستام چطورین؟ 

خدمت شما معروضم که :  

دیروز از صبح مثل بت نشسته بودم پشت میز و چشمامو دوخته بودم به مانیتور .هیچچچچچچچچچچ کاری نداشتیم.رئیسامون نیومده بودن و خلاصه کویت بود اینجا! خیلی روز بیهوده ای بود! ساعت ۲ آبدارچیمونم مرخصی گرفت و رفت! خلاصهههههه می خواستم برم خونه گفتم ولش کن دیگه ارزش نداره برم خونه دوباره برگردم.ساعت ۴ از شرکت زدم بیرون و دو سه بار به موبایل عسلی زنگ زدم دیدم خاموشه  به مغز کوچکم فشار آورم یادم اومد که جمعه گوشیشو خونه مامان بزرگم جا گذاشته! در همین اثنا خودش زنگ زد و قرار شد من برم مصلی اونم بیاد و از اونجا بریم. 

حالا هرچی نشستم مگه اتوبوس میومد؟ اعصابم خورد شده بود.آخر با تاکسی رفتم هفت تیر و از اونجام رفتم مصلی عسلی ده دقیقه بود رسیده بود.حالا ساعت چند بود؟ ۴:۴۵ و کلاس ما ساعت چند بود ۵!!!!! 

سریع رفتیم بیرون و دیدیم به به اتوبان شلووووووووووغ.می خواستیم با تاکسی بریم گیرمون نیومد و خلاصه با اتوبوس رفتیم.اتوبوسم تا خرخره پر کرده بود.منم که قاطییییییییی . 

یه آقایی بود نمی دونم نابینا بود یا نبود ولی عینک زده بود و عصا هم داشت.این هیییییی دستش میومد سمت خانوما! واقعا اعصابمو خورد کرده بود.آخر یه خانومه با عصبانیت بهش گفت : آقا روتو بکن اونور خجالتم نمی کشهههه. دستتو چرا میاری اینور؟خلاصه اونم کاملا طبیعی و انگار که هیچ کاری نکرده یه ذره برگشت به اونور در همین حال شنیدم که عسلی جان دارن به اون آقای بغل دستیشون می گن که آره همینه دیگه هیچ کاری نکردی تازه باید خجالتم بکشی و بنده بسیار عصبانی گردیدمممممم و برگشتم گفتم عزیزم در مورد چیزی که نمی دونی اظهار نظر نکن! اونم گفت باشه. 

بعدش بهش گفتم آره مرده اینطوری کرده بود.عسلی فکر کرده بود خانومه گفته آقا روتو بکن اونور در حالیکه آقاهه کور بوده و نمی تونسته نگاه بد بکنه..  بگذریم 

سر کوچه دو تا دیگه از دوستامونو دیدیم و سوار تاکسی شدیم و رسیدیم دم خونه دوست عزیزمون رفتیم تو و خلاصه برو بچ و دیدیم و حال و احوال و ( یکی از بچه ها فارغ التحصیل شد ۸ ترمه درسشو تموم کرد!!!) بعدش استاد نمره ها رو داد که معدل بنده شده بود ۰.۸ واییی چقد خندیدیم خدااااااااااا.خلاصه از این کارا و بعدشم دوست جونم ما رو اغفال کرد و گفت بیاین خونه ما ما هم که بی جنبه سریع قبول کردیم! 

سر راه سوسیس خریدیم و رفتیم خونشون ( خونه خودشون شماله اینجا هم یه خونه دارن که مواقعی که میان تهران ازش استفاده می کنن) و اون دوتا دوستامونم ( همون زوج جوون که خانومه می شه دختر خاله این دوستم ) اومدن و کلی خندیدیم و حرف زدیم.بعدشم فیلم IF ONLY دیدیم که خیلی ناراحت کننده بود و من خیلی جلوی خودمو گرفتم که گریه نکنم ولی دوست جونم گریه کرد.بچمممممممم 

شبم ساعت 1.5 خوابیدیم و صبح دوست جونم رفته بود نون بربری تازه خریده بود.با خامه خوردیم و عسلی هی می گفت س ( اسم دوستم) الهی من بمیرم تو صبح بلند شدی رفتی نون تازه خریدیییی الهی بمیرممممممم بعدش خسته اومدی خونهههههه الهی الهییی  

و الان هم بنده در خدمت شما هستم... 

 

پ ن : از روی IP  نمی شه فهمید کی کامنت گذاشته؟؟؟؟؟ 

IP: 195.146.50.75