this is full of positive energi!
پنجشنبه 5 دی ماه سال 1387 ساعت 09:31سلاممممممممممممم 
طنین بانو خوشحالهههههههه .طنین بانو خوشحالهههههههههههههههههه.یوهووووووووووووووووووووووووووووووووو ![]()
گفتم که دیروز قرار بود بریم بیرون . حالا بشنوید از ماجرا :
در طی روز عسلی چند باز زنگ زد شرکت و هی می پرسید که طنین بعد از ظهر بریم بیرون ؟ منم می گفتم آره ! چند بارم فک کردم نکنه می خواد بی خیال شه . - هر چند که صبحش منم زیاد مشتاق نبودم بریم و چند بار تصمیم گرفتم به عسلی بگم نریم ولی نگفتم - بعد از ظهر به سرم زد واسه عسلی کادو بخرم تا ناراحتیه دیشبو جبران کنم ولی متاسفانه وقت کم بود و اون ادکلنی که می خواستمو پیدا نکردم ... توی راه خونه بودم که عسلی زنگید و گفت رفتی خونه زودی حاضر شو که من اومدم سریع بریم . منم رفتم خونه و پریدم دوش گرفتم و حاضر شدم .
مامانینام از صبح رفته بودن گاندی و همون موقع رسید ن و مامان وقتی فهمید ما داریم می ریم سمت ِ ونک ازم خواست یه دونه دیگه از کیفی که خریده بود واسش بخرم .خلاصه کلی خوشگل کردم و سوار ماشین شدیم.... عسلی موبایلشو برداشت اس ام اس بده رفتم سمتش که گوشی رو نگاه کنم که گوشی رو گرفت اونور و بهم گفت پررو! و همینجا بود که من فهمیدم یه کاسه ای زیر ِ نیم کاسه است !
خلاصههههه رفتیم بنزین زدیم و کلی تو ترافیکا موندیم تا رسیدیم ونک . نزدیکای کافی شاپه مورد نظر بودیم که موبایل عسلی زنگ خورد و عسلی گوشی رو برداشت و مثلا داشت وانمود می کرد که همکارشه ولی من فهمیدم که همکارش نیست !
گوشی رو که قطع کرد گفتم عشلیییییییییی
گفت بله ؟ - بهار بود؟ - نه .
- من می دونم یکی اونجا هست .
- من هیچی نمی گم .
- عسلی مهربون بود ؟ (همسر دزی) - نه ! ... و من داشتم از استرس می مردممممممم که کی اونجاست! ![]()
داخل کافی شاپ شدیم دیدم پائین خبری نیست . حالا کرمم گرفته بودو به عسلی می گفتم من بالا نمیام !
اونم به زور منو کشوند بالا.
دیدم واییییییییییییییییی بهار و دزی و مهربون اونجاننننننن با فشفشه های روشن و یه کیک خوشگلللللللل و شمع روشن .
کلی ابراز احساسات از خودم در کردم و شمعا رو فوت کردممممم.نمی دونین چقدر احساس خوبی داشتم واقعا خوشحالم کردین دوستای مهربونم .
بهدش کادو هامو باز کردممممممم وایییییییییی چه لذتی داره باز کردن ِ کادو !
اول یه کادو بهار داد دستم بازش کردم یه بلوز خیلی خیلی نانازززززز که دزی و مهربون آورده بودن . از همینجا بوس واسه دزی جونمممممم
.بعدش یه کادوی دیگههههههه که خیلی جیگمل بوددددددددددد بهار جونم خریده بود. جووووون بوسسسسسسسسسسسسسسسسسسسس
و اماااااااااااااااا یه کادوی دیگه که وقتی بازش کردم داشتم پس میوفتادم !!! انقده ذوق کرده بودمممممممممم.
دوستای خوبم مرسی که عقده های درونیه منو گره گشایی کردین !!! ![]()
راستی کادوی عسلیم این بود. و اینم از نمای دیگه در گردن ِ بنده ! و در این لحظه بود که من نفهمیدم که چرا دیروز از این گردنبند ِ ناناز خوشم نیومده بود .پس همه با هم بگیم : خاک تو سر ِت طنین !
عسلی معذرت می خوام. خیلی دوست دارمممممممم
دوست جونای نانازیم واسه عسلیم یه کادو خریده بودن بابت ِ تولدش که نتونسته بودن بیان .دوست جونا میسی.خیلی دوستون دارم.![]()
بهدشم کیکو بریدیم و من هی غُر زدم تا عسلی رفت و چند تا آبمیوه و یه دونه کافه گلاسه خرید و اومد.اون آقاهه خرم که هی میومد و می گفت چیزی لازم ندارین؟ ( یعنی نمی خواین برین ؟ ) خرررررررررررر. خاک تو سرِش!!!!
( گیر دادما !
)
بهدش ما می گفتیم بریم شام بخوریم ولی بهار می گفت نههههه. آخر قرار شد بهارو برسونیم خونشون بعدش من و عسلی و دزی و مهربون بریم شام بخوریم...
نزدیک خونه بهارینا بودیم که تسمه نمی دونم چی چیه! ماشین ِ دزی اینا پاره شد . من و عسلی و بهار رفتیم تسمه خریدیم و اومدیم .بهدش رفتیم تو پارکینگ خونه بهارینا تا مهربون دستشو بشوره و عسلیم بره گلاب به روتون ! ![]()
خلاصه بعدم من و دزی و عسلی و مهربون چون عشق های دا داریم رفتیم و به زورم که شده! چهارتایی دو تا ساندویچ خوردیم.( بگو آخه مگه مجبورین ؟ اونوقت منم می گم آره هه هه
)
بعدشم نخود نخود....
اینم عکس چهارتایی .بالا دزی و مهربون . پائینم طنین و عسلی .بهارم پشت ِ دوربین بود! ![]()
دوستای مهربونم خیلی خیلی ازتون ممنونم نمی دونم چه جوری ازتون تشکر کنم .دوستتون دارم یه عالمهههههههههه ![]()
وقتی رفتیم خونه تند تند لباسای خوشگلمو پوشیدم و خوشحالی کردم! ![]()
بعدشم عکس گرفتم که به قولم وفا کرده باشم...
پ ن ۱ : و در نتیجه اون کیفی که مامان می خواست و نخریدیم اگه من مردم بدونین به دست مادر شوهرم کشته شدم! ![]()
پ ن ۲ : بچه ها گفتن که روز ِ خود ِ تولدم می خواستن اینکارو بکنن ولی چون مامانینا اومدن نتونستن.![]()




