تولد...
چهارشنبه 29 آبان ماه سال 1387 ساعت 09:09سلام دوستای خوبم
خیلی مردد بودم بنویسم یا نه.... ولی نمی خوام شما مهربونارو منتظر نگه دارم پس می نویسم:
* بعد از گشت و گذار فراوان بالاخره موفق شدم یه لباس واسه دامنم پیدا کنم.( عسلی گفت بلوز قرمزه رو زیاد دوست نداره ) یه بلوز قهوه ای که بافتنیه خیلی نازکه و یقه هفت داره که از پشت و جلو بازه.( زیرش باید تاپ بپوشی) خیلی خوشگله من خیلی دوسش دارم.( عسلی اولش زیاد خوشش نیومده بود ولی دیشب گفت خیلی خوشگله)
*دیروز ساعت ۱ مرخصی گرفتم و رفتم خونه.
* خدا رو شکر خدا رو شکر که عسلی فهمید و نمی خواستم سورپرایزش کنم و الا ... می شد به روح و روانم! ( تا ساعت ۹ فقط مامان بابا و خواهرم بودن و خانم و آقای الف ! ) دختر خاله هام ساعت ۹.۵ اومدن و ۳ تا از دوستامم ساعت ۱۰.۵!!!!!!!!!!!!
* کادوهای عسلی یه کیف پول بود ( من به دوستش گفته بودم واسش بخره چون لازم داشت) با یه بلوز ( من زیاد خوشم نیومد) یه روان نویس و یه ادکلن.کادوهایی که خیلی واسمون خوشایند بود ۳۰ تومن پولی بود که مامانینا دادن و ۵۰ تومنی که سر کار به عسلی داده بودن( این آخری دیگه خیلی خوشایند بود چون اصلا فکرشم نمی کردیم)
* جشن بد نبود دو تا از دوستامون ظهر زنگ زدن که نمیان ( همسایه خانوم الف هستن) چون کاری واسشون پیش اومده ولی شب خانوم الف گفت خونه بودن!
* یه عالمه غذا و کیک اضافه اومد چون ۵ نفر نیومدن نصفشو دادم مامان برد نصفشم گذاشتم توی یخچال.
* خیلی توی جشن حالم گرفته بود چون اصلا اونجوری که دلم می خواست نشد ولی عسلی هی دلداریم می داد.
* عسلی عاشقتم.
* مخاطب خاص داره : خیلی ازتون دلخورم خیلی.....
*گفتم روی کیک بنویسه : HAPPY BIRTHDAY BUJI با >:D<
* شرمنده اصلا حوصله گذاشتن شکلکو ندارم.




