اول هفته نوشت
دوشنبه 13 آبان ماه سال 1387 ساعت 09:08سلاممممممم عخشای خودم ![]()
چطورین جیگرا؟ چه خبرا؟ خوش می گذره؟
مارو نمی بینین خوشین؟! ![]()
شنبه :
بعد از ظهر که عسلی اومد خونه خیلی خسته بود.- بچم کلیم واسه دیروز میوه خریده بود
- یه شیر کاکائوی دااااغ درست کردیم و خوردیم بعدش من گفتم عسلیییی بیا بریم فیلم ببینیم.رفتیم پای کامپیوتر ولی از اونجایی که فیلمش بسیار کسالت بار بود عسلی خوابش برد.
- الهی قربونش بشم منننننننننن- منم هی زدم جلو که ببینم آخرش چی می شه؟
- بگو آخه مگه مجبوری ببینی؟؟؟؟!- یه خورشت کرفس توپپپپپپم درست کرده بودم و هی می رفتم یه خورده ازش می خوردم! بعدش عسلی بیدار شد دیدیم چقدر خونه یخ کرده هر چی بخاریو زیاد می کردیم جواب نمی داد.دو تایی رفته بودیم زیر پتو و هیییییییی می لرزیدیم! همینطور که زیر پتو بودیم من خوابم گرفت.یعنی اصلا نمی تونستم چشامو باز نگه دارم.
هی عسلی باهام حرف می زد منم تو خواب و بیداری جواب می دادم. خلاصههههههه عسلی رفت همه میوه هارو شست و آماده کرد.بهدشم خوافیدیم.
یکشنبه :
سر کار بسیار بسیار کسالت آور بود.هیچچچچچچچچچ کاری نداشتیم.فقط من هی یخ می زدم و همکارم ازین بخاریا که باد گرم می زنن داره.هی میاورد واسم تا گرم بشم! ![]()
بعد از ظهر ساعت ۴.۵ رسیدم خونه تند تند جمع و جور کردم و گردگیری و جارو و ... بعدشم مهمونامون اومدن و هی عسلی رو اذیت می کردن می گفتن فقط مونده آشپزی یاد بگیری که دیگه بهت مدرکتو بدن! ( خبر ندارن که آشپزیم می کنه!
) مهمونا که رفتن ظرفارو شستیم و جا به جا کردیم .به عسلی گفتم الان یه چایی می چسبه نه؟ خلاصه یه چایی خوردیم و بعدم سالاد و بعدم لالا!
پ ن ۱ : اون رژیمه هفت روزه بود.اوکی؟؟؟؟؟ من خودمو وزن نکردم ولی سه چهار کیلویی کم کردم و همه بهم می گن لاغر شدی.بعدشم الانم مواظبم که چاق نشم. ![]()
پ ن ۲ : ۲۸ آبان تولد عسلی جونمه.من همیشه به اینجور مناسبتا خیلی اهمیت می دم.ولی عسلی خیلی واسش مهم نیست.به نظر من تو این زندگیای پر مشغله ما اینجور چیزاست که می تونه یه تنوع ایجاد کنه.خلاصه که من می خوام یه کار خوب واسه عسلی بکنم.کادو که احتمالا دوربین دیجیتال می خریم
.ولی واسه جشن کسی پیشنهادی داره؟ اصلا نمی دونم جشن بگیرم یا نه؟ عسلی می گه نمی خواد ولی من دلم می خواد یه کار خوبی بکنیم!




