عاشقانه های من و عسلیم

زندگی قشنگ طنین و عسلی


۵۰۰۰ جلد کتاب Close
تبلیغات در بلاگ اسکای

قالب بی تربیت

شنبه 11 آبان ماه سال 1387 ساعت 10:23

سلام دوستام 

ااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا ( با فتحه بخونین!) چند وقته ننوشتمممممممممممممممممم!!!!!!!!!

همش تقصیره این قالب قبلی بود که منو جون به لب کرد.اعصابمو ریخته بود به هم.بی تربیته پررو!!!!!!!!!!! وب نازنینمو خراب کرده بود خر!

خب چه خبر؟ دلم براتون تنگ شده بووووووووووووووووود.

اصلا یادم رفته این چند روز چه اتفاقاتی افتاده! 

سه شنبه (واسه کاری )با عسلی رفته بودیم اداره ثبت  تا ظهر الاف کوچه و خیابون شدیم و آخرشم کارمون انجام نشد. 

واییییییییی خدایا فراموشی گرفتم! آهان یادم اومد : 

بعد از ظهر که داشتم می رفتم خونه سوار اتوبوس که شدم دیدم یه دختری دم در وایساده که قیافش فوق العاده آشناست! یه دفعه دیدم ااااااااااااااااااااااااااا ( ایندفعه با کسره بخونین!) دوست دوران راهنماییمه! ( سوم راهنماییو که تموم کردیم پدرش فوت کرد و اونام اومدن تهران) بهش گفتم : من شما رو می شناسم! اونم گفت : اا آره منم می شناسمت! خلاصه کلی با هم حرف زدیم .زبان می خوند دانشگاهشم ورامین بود.3 روز در هفته ام توی مدرسه پسرونه ( دبستان) معلم زبانه! حالا فک کن یه دختر آرومممممممممم و مظلوم معلم پسرای شر و شلوغه! 

خلاصه اون چند تا ایستگاه جلوتر از من پیاده شد و رفت. 

 

چهارشنبه صبح دوستم زنگید ( دوستای شمالیمون واسه کلاسا اومده بودن تهران)و گفت بیاین بعد از ظهر بریم سینما.ما هم چون خیلی وقت بود دلمون می خواست بریم فیلم دع*وت رو ببینیم گفتیم بریم .ولی اونا دع*وتو دیده بودن و پیشنهاد داد بریم کن*عان.با اینکه زیاد دلم نمی خواست ولی چون محمد*رضا فر*وتن بازی می کنه و من عاشقشممممممممممممم قبول کردیم. دوست جونم گفت شبم بیاین خونه ما به صرف خوراک لوبیا که من عاشقشم.منم اولش یه خورده من و من کردم و اونم گفت منکه می دونم آخرش میاین ما غذا می پزیم.

سریع زنگیدم و به عسلیم خبر دادم.قرار شد سانس 6.5 بریم سینما ای*ران. 

بعد از ظهر مونده بودم چیکار کنم؟ برم خونه ؟ یا بمونم سر کار مستقیم از سر کار برم؟به عسلی زنگیدم گفت برو خونه منم میام یه دوش می گیرم بعدش با هم می ریم. حالا عسلی تازه ساعت 5 از کار میاد بیرون! 

رسیدم خونه و نشستم منتظر تا عسلی بیاد.5.5 خونه بود.حالا آقا گیر داده پایینو تی بکشه! بابا عسلی بی خیال دیر شدهههههه.دیگه تا عسلی حاضر شد ساعت 6 بود!  

انقده حرص خوردم حرص خوردمممممممم که نگو.کلیم به جون عسلی غر زدم که این چه وضعشه؟ و اینم شد بیرون رفتن ؟ و ... خلاصهههههههههههه ساعت 7:15 ما رسیدیم دم سینما! هی فکر کردیم که بریم تو یا نه؟ گفتیم بی خیال می ریم تو. زنگیدیم یکی از بچه ها اومد دم در و بلیط آورد و رفتیم توی سینما.از راه دور با بر و بچز حال و احوال ردیم و ابراز احساسات نمودیم!Hello 

حالا وسطه فیلمه ما هم نمی دونیم چی به چیه؟ به دوستم که بغل دستمون بود گفتم جریانش چیه؟ اون بنده خداهم واسمون تعریف کرد و بعدش دیگه فیلمو دیدیم.به نظر من فیلمه بدی نبود.بازیگراشم قشنگ بازی می کردن.به خصوص فر*وتن که عشق منههههههههههههههههههه.(نگران نباشین عسلی با این موضوع کنار اومده!!!!) فیلم که تموم شد توی سینما ماچ و بوسه ای با دوستانمان راه انداختیم! بعدشم بقیه رفتن خونشون ما هم رفتیم خونه دوست جونامون.( یادتونه که همونا که مجیدیه بودن) توی راه یه دفعه یه لامپ توی ذهنم روشن شدو به عسلی گفتم عسلییییییییییییییییییییی زنگ بزنم بهار؟ اونم گفت بزننننننن.زنگیدم و بچم قرار شد بیاد همو ببینیم. 

نشسته بودیم که بهار زنگید و آدرس دادم ( اتفاقا خونه دوستم نزدیکه خونه بهار ایناست)اومد دم در و همو دیدیم و کلی حرفیدیم. هر چی اصرار کردم بیاد تو نیومد .بی تربیت!بهدشم شام خوردیم. یه عالمههههههههههههه. 

بچه ها یه فیلم داشتن به اسم lake house  اونو گذاشتنو دیدیم.وسطاش من داشتم می مردم از خواب.رفتم دستشویی و اومدم خواب از سرم پرید و تا آخرش دیدیم.فیلم قشنگی بود دوست داشتم. 

پنج شنبه از خونه دوست جونا اومدیم سر کار و قرار بود ظهر بریم کباب ترکی بخوریم ولی عسلی حالش زیاد خوب نبود و سرما خورده بود واسه همین گفتم نمی خواد می ریم خونه . 

ظهر سریع کباب ماهیتابه ای درست کردم و خوردیم.بعدشم خوابیدیم.( نمی دونم چرا پنجشنبه ها اینطوریه؟ کلی آدم دلشو صابون می زنه که بره یه استراحت توپ بکنه ولی نمی شه) تلفنو و زنگ در و ... اصلا خوابش مزه نداد! 

بلند شدم واسه عسلی سوپ شیر درست کردم .بعدم عسلی یه فیلم گذاشت دیدیم که اسمش یادم نیست ولی من زیاد خوشم نیومد! بعدشم سوپ شیر خوردیم و خوابیدیم.  

جمعه  بعد از کلی کش مکش با دوستامون که اونا بیان خونمون یا با هم بریم بیرون و... قرار شد اونا بیان خونمون.عسلی گفت من پیتزا درست می کنم. 

ساعت 1.5 بچه ها رفتن کلاس ولی من تنبلی کردم و نرفتم.( عسلیم صبحش کلاسشو پیچوند!)زنگیدم به مامان بزرگم و گفتیم بعد از ظهر میایم خونتون.اونم گفت واسه شام بیاین . 

بعدش ما هم تصمیم گرفتیم اصلا شب اونجا بمونیم!!! ( بی جنبه ایما!)  

ساعت 8.5 رسیدیم خونه مامان بزرگم و شبم اونجا بودیم. 

این بود انشای من!  

پ ن : من نمی دونستم مشکل وبم از قالبشه تازه به مدیرای بلاگ *اس*کای هم ایمیل زدم! صبح گفتم بزار قالبو عوض کنم شاید درست شه که خدارو شکر درست شد.