سه شنبه 7 آبان ماه سال 1387 ساعت 15:30
سلام دوستای خوبم ![]()
جونم براتون بگه که:
یکشنبه :
طبق عادت قرار بود بریم خونه دوست جونامون ولی س اینا ( همون که کامپیوتر واسمون جمع کرد) زنگیدن و گفتن ما می خوایم بیایم خونتون می خواین بخواین نمی خواینم باید بخواین!
( آخه خیلی وقت بود می خواستن بیان خونمون هی جور نمی شد) واسه همین ما رضایت دادیم که بیان!!!
به دوست جونا گفتیم امشب ما نمی تونیم بیایم.خلاصههههههه رفتم خونه سریع بساط قیمه رو راه انداختم.( اون سری که دختر داییمینا اومده بودن خونمون من قیمه پختم که خیلیم خوشمزه شده بود ولی اندازه اندازه در اومد این سریم ترسیدیم کم بشه یه عالمههههههه لپه با ۳ بسته گوشت!!! ریختم توش
) داشتم گوشت و لپه رو سرخ می کردم که س اینا زنگیدن و گفتن ما الان ناهار خوردیم.یه وقت شام درست نکنیا! منم گفتم بی خود! من دارم شام می پزم دیر گفتین!
خلاصه عسلی قرار بود یه عالمه خرید کنه ولی از اونجایی که با دوچرخه اومد چیزی نخریده بود و گفت الان می رم می خرم.یه ذره نشست پای کامپیوتر منم هی غر زدم که برو برو تا بالاخره رفت!
نمی دونم تا حالا واستون پیش اومده یا نه؟ بعضی وقتا آدم میوفته رو دنده خرابکاری و هییییییی خرابکاری می شه. روغن می ریزی رو لباست. قاشق از دستت میوفته... خلاصه شست پات می ره تو چشت! یکشنبه هم از اون روزا بود که من شست پای راستم دقیقا رفته بود توی چشم سمت چپم! ![]()
عسلی رفت خرید و اومد منم تند تند کارامو تموم کردم.
بچه ها اومدن و واسمون یه دونه قهوه جوش؟ یا ساز؟؟ آوردنننن.( البته کادو از قبل تعیین شده بود!) کلی واسش از خودم ذوق در کردم. ![]()
خلاصه نشستیم به حرف زدن و یه خورده از فیلم عروسیمونو دیدن و ... بعدشم شام آوردیم که یه عالمهههههههه خورشت شده بود.ولی خوشمزه شده بید!
بهدشم بچه ها که رفتن عسلی جون جونم یه خورده از ظرفارو شست
ولی قابلمه ها و ظرف گنده ها موند واسه فرداش.
دو شنبه :
بسیار خوابالو بلند شدم اومدم سر کار.واسه خودم خوشحال بودم که کاری نداریم و می رم خونه می خوابم.ولی مگه من طاقت میارم؟؟؟؟ تا رسیدم خونه پریدم تو آشپزخونه و ظرفارو شستم .بعدم گاز و تمیز کردم و یه چایی خوشگل دم کردم تا عسلی بیاد. ![]()
عسلی که اومد من پای کامپیوتر بودم( خوبه حالا از صبح تا بعد از ظهر سر کار پشت کامپیوترماااااااااا) عسلیم اومد نشست ور دل من و داشتیم بازی می کردیم .(سارااااااااا مگه من تورو نبینم!!!)
که موبایلم زنگ خورد.دیدیم دوست جونمونه ( همونا که خونشون نزدیک خونه ماست ) خواهش کرد واسشون لوله بخاری بخریم ( خودش دیر وقت می رسید خونه) عسلی گفت طنین پاشو یه ربعه می ریم بر می گردیم.خلاصههههههه رفتن همانا و تا ساعت ۱۲ شب موندن همانا!!!!!!!!!! ![]()
پ ن ۱ : فیلم A walk to remember دیدیم.خیلی خیلی قشنگ بود.فوق العاده لطیف و پر از احساس. ![]()
پ ن 2 : امروز خیلی سرم شلوغ بود.جانمان در آمد.
پ ن 3 : این ماه مثلا میخواستیم 300 تومن پس نداز کنیم ولی انگار نمی شه.امروز دارم می رم 100 تومنشو از بانک بگیرم!
پ ن 4 : تازگیا احساساتم متفاوت شده! مطمئنا قبلا اگه این فیلمو می دیدم از اول تا آخرش گریه می کردم.ولی دیشب حتی بغضم نکردم!




