عاشقانه های من و عسلیم

زندگی قشنگ طنین و عسلی


ماورای طبیعت Close
تبلیغات در بلاگ اسکای

quit!!!!!

شنبه 27 مهر ماه سال 1387 ساعت 09:18

سلام به برو بچز عزیز که توی این مدت اینهمه به من روحیه دادن !!!! 

به نام خدا . من موفقیتمو در وهله اول از خدا و در وهله دوم از خانواده و دوستای خوبم دارم! 

پنج شنبه مامان گفته بود می خوایم بریم کرج واسه همین ما تصمیم گرفتیم مثل بچه آدم یه آخر هفته رو بشینیم خونمون!

سر کار بودم که مامان زنگید و گفت برنامه کرجمون کنسل شده و جمعه ظهر میایم خونتون.

ظهر رفتم خونه و سوپ مخصوصمو خوردم و واسه عسلیم خاگینه درست کردم.(الهی بمیرم بیچاره عسلی به خاطر من مجبور بود غذاهای الکی پلکی بخوره) اومدیم با خیال راحت به غذا خوردن یه دفعه دیدیم یه بوی شدید روغن سوخته میاد با دود زیاد.عسلی گفت طنین چیزی روی گاز نداریم؟ گفتم نهههههههه.عسلی گفت وایییی این خانوم ف ( صاحبخونمون) چه بویی راه انداخته ها!!!

یه دفعه رفتم بالا دیدم وایییییییییییییییییی زیر ماهیتابه رو خاموش نکردم!!!!  

بعد از ظهر زد به سرم که مامان بزرگم و عمومینارو هم واسه جمعه ظهر دعوت کنم.( مامان بزرگم از اول ازدواجمون تا حالا فقط 1 بار اومده بود خونمون) خلاصه زنگیدمو اونارم دعوت کردم. 

جمعه صبح ساعت 9 بلند شم سریع جمع و جور کردم و کارامو کردم تااااا ساعت 11 کارام تموم شده بود.عسلیم ساعت 10.5 بلند شد و اتاق خوابو جمع کرد بعدم رفت میوه خرید و سالادم درست کرد. 

مامانمم بنده خدا سوپ درست کرده بود آورده بود که بسیار خوشمزه شده بود. 

و بالاخرههههههههههه بنده بعد از 5 روز رژیممو شکستمو غذا خوردم.ولی جالبه که انقدر معدم جمع شده که خیلی خیلی کم خوردم و سیر سیر شدم. 

بعدش عسلی جونم ظرفارو شست و تند تند آشپزخونه رو جمع و جور کردیم. 

شبم می خواستیم فیلم ببینیم که من خوابم گرفت خوابیدم ولی عسلی فیلم دیده بود و بعدش خوابیده بود. 

پ ن : فکر کنم یه دو سه کیلویی لاغر شدم.