کامپیوتر عزیزمان
پنجشنبه 7 شهریور ماه سال 1387 ساعت 10:38خب می بینم که ضایع شدم و دوباره همون قالب قبلی رو انتخاب کردم!
سلام مهلبونا![]()
شطورین؟
خب من دلم قالبای خوشگل می خواد .
این بلاگ اسکای مسخره هیچ سرویسی نداره . اه اه اه . هر چی قالب خوشگله فقط مخصوص بلاگفا و پرشین بلاگه .خب ما بلاگ اسکایی ها مگه دل نداریم؟
مامااااااااااااااااااان![]()
جونم براتون بگه که امروز خدا رو شکر از اون پنجشنبه های آرومه که می شه کلی چرت زد!![]()
البته منکه درس می خونم!
( آره جون خودم!)![]()
ما هنوز کتاب امتحان فردا رو نداریم! عسلی قراره امروز بره بگیره. ![]()
دیروز منه بیچاره تا ساعت ۸ تهنا بودم.![]()
عسلی رفته بود واسه کامپیوتر وسایل بخره.
( قبل از ازدواج توی خونمون می شه گفت فقط من از کامپیوتر استفاده می کردم . حتی تهرانم که اومده بودم خونه مامان بزرگم کامپیوتر رو آورده بودم.
ولی بعد از ازدواج خواهرم گفت که کامپیوترو می خواد و دست اون بود.تا اینکه لطف کرد و خرابش کرد!.البته دیگه یه خورده قدیمی شده چندین ساله دارمش و تاحالا نه سرویس شده ( از نظر سخت افزاری) نه ارتقا دادیم و .. خلاصه یه خورده داغون شده. ما هم تصمیم گرفته بودیم کامپیوتر بخریم تا اینکه خواهری بنده قیول فرمودند که کامپیوترو پس بدن به ما و پریروز که مامانینا اومده بودن خونمون کامپیوترو آوردن)![]()
عسلی به یکی از دوستامون که مقداری از کامپیوتر سر در میاره گفت که کامپیوتر روشن نمی شه و اینا.اونم گفت احتمالا پاورش سوخته.دیروزم عسلی جان مهندس بازیش گل کرد و رفت جمهوری و کلی خرج رو دستمون گذاشت! یک عدد پاور + یک عدد دی وی دی رام و یک فلش مموری ۴ گیگ
خلاصه حدود ۷۰ تومن پیاده شدیم!
بچم ساعت ۸ خسته و کوفته و البته با ذوق و شوق فراوون رسید خونه.
کره خریده بود و من واسش کره عسل آوردم .انقدر ذوق داشت که سریع نشست سر کامپیوتر تا پاورشو عوض کنه.منم شدم یه خانوم گل و مهربون ! و واسش لقمه می گرفتم می ذاشتم دهنش.
اونم هی می گفت ما بچه ها خیییییییییییییییلی دوست داریم!
( اون تبلیغه هست واسه گلرنگه فکر کنم!)
خلاصه بعد از یک ساعت کلنجار رفتن بالاخره پاورشو عوض کردو دی وی دی رامم وصل کرد
.ساعتم ۹.۵ بود یعنی نیم ساعت مونده بود به رفتن برق!
کلی با ذوق رفت مانیتور و همه چیزو آورد و وصل کرد زدیمش به برق و پاورشو زدیم ولی روشن نشد!![]()
الهی بمیرم عسلی کلی حالش گرفته شد.هی خودشو واسم لوس می کرد و می گفت من کلی زحمت کشیدم اما درست نشد.![]()
خلاصه تا ساعت ۱۱ شب عسلی هی زنگ می زد به این دوست بدبختمون و هی سئوال می پرسیو ولی بازم درست نشد.فکر کن عسلی توی تاریکی زیر نور شمع نشسته واسه من کامپیوتر درست کردن!![]()
اگه مادر بردش سوخته باشه و درست نشه بهتره یه سیستم دیگه جمع کنیم چون این کامپیوتر ارزش خرج کردن بیشتر از اینا رو نداره.
من دیروز خیلی دختر تنبل و بدی بودم و هیچگونه غذایی درست نکردم . عسلی گفت من همبرگر می برم سر کار سرخ می کنم می خورم ولی دوباره آخر شب گفت ولش کن حوصله ندارم ۳ ساعت ببرم اونجا درست کنم و من شدیدا دچار عذاب وجدان گردیدم!![]()
پ ن ۱ :داشتیم ترانه مادری می دیدیم دیدم گوشیم داره زنگ می خوره! دیدم الی هست !!!!
میس کال انداخت نامرد.
اس ام اس دادم ببینم چیکار داشته فرمودن دل اذیتشون درد می کرده که الان خوب شده .
بعدشم یه سری حرفای بی ادبی دیگه زدیم. الییییییییییییییییییی![]()
پ ن ۲ : من دو روزه نمی تونم برای بعضی از دوستای بلاگفاییم از جمله الی و الهه کامنت بزارم.نمی دونم چرا؟![]()




