روزهای قشنگ آخر هفته
شنبه 30 شهریور ماه سال 1387 ساعت 09:44سلام این چند روز انقد به من خوش گذشتههههه که نگووو
چهار شنبه :
شب خونه یکی از دوستام دعوت بودیم.( هفت هشت سالی هست با هم دوستیم.از دوران دبیرستان) خلاصه من رفتم سر راهم زولبیا بامیه خریدم با یه عالمهههههههه گوش فیل ( من عاشق گوش فیلم) که ببریم خونشون.عسلی اومد و حاضر شدیم و رفتیم.به عسلی گفتم الان بریم خونشون روی میز پر از خوراکیه! دقیقا هم همین شد.از چیپش و کرانچی گرفته تاااااااا پسته تازه .خلاصه نشستیم به خوردن تا شوهرش اومد و بعدشم دو تا دیگه از دوستامون اومدن ( اونام زوج جوونن و البته اونا رو هم خیلی وقته می شناسیم) دوست جونم شام لازانیا درست کرده بود که الحق خوشمزه بود.در حد مرگ خوردیم!
انقدر خندیدیمممممممممممممممممممممم هی آقایون سر به سر ما میذاشتن و ما هم سر به سر آقایون می ذاشتیم.خیلی حال داد.بعدشم نشستیم پای سریالا و دوستم حرص میخ ورد ما بهش می خندیدیم ( سر سریال روز * حسرت ) ولی چه حالی داد زنه رفت به حاج آقاهه گفت.
خلاصه که از ۱۲ من هی می گفتم بریم دوستام هی می گفتن حالا می رین و بعد عمری اومدین می خواین زود برین ؟ و .. خلاصه نشون به اون نشون که تا ساعت ۱:۱۵ اونجا بودیمممممم.حالا خونشون کجاست ۷ حوض!!!!!
مونده بودیم چه جوری برگردیم.با دوستامون تا خیابون دماوند اومدیم.عسلی گفت احتمالا اتوبوس شبانه میاد.گفتم ۱۰ دقیقه وایسیم ببینیم چی می شه.ساعتم ۱.۵ شب بود!
یه دفعه دیدیم اتوبوس هایی که بنده ارادت خاصی نسبت بهشون دارم! BRT دیگههههههه اومد رد شد.وای خیلی حال دادددددد.تا سر کوچمون با دو تا بلیط اومدیم.
پنج شنبه :
خیلی وقت بود مامانینا می خواستن DVD PLAYER بخرن.ولی هی جور نمی شد و نمی خریدن.عسلی ناز نازی من پنجشنبه رفت جمهوری و یه DVD PLAYER خوشگل واسه مامانینا خرید.البته قرار شد پولشو باهاشون نصف کنیم! ( اینم یه جور کادو دادنه دیگه!!!) سر کوچه مامانینا که رسیدیم بابا اومد دنبالمون.گفت این کارتونه چیه؟ عسلی گفت هیچی کارتونه دیگه!بعدش رفتیم تو خونه و DVD PLAYER رو باز کردیم بردیم تو آشپزخونه گفتم خوشگله؟؟؟ بابام همینجوری مات مونده بود! گفت مال شماست؟؟؟ گفتم نهههههه مال شماست!!! متعجب مونده بود!!!! گفت آخه چرا اینکارو کردین؟ دستتون درد نکنه و... خلاصه کلی خوشحال شدن.عسلی کلی فیلمم خریده بود که ببینیم.
ناهار خوردیم و خوابیدیممممم مممممممم تا ساعت 7!!!! بعدش چند تا دوستامون اومدن عیادت مامان ( مثلا دوست قدیمی و صمیمی ترین دوستمه ولی ... دیگه دوسش ندارم خیلی از هم دور شدیم خیلییییی ) گفتن فیلم عروسی طنینو بزاریم ببینیم.( منم تو دلم کلی حال کردم و عسلی افسرده شده بود!!!) فیلمارو دیدن و منم رفتم املت درست کردم به به عجب دستپختی دارم من! ( توهم زدم باز!) خلاصه شام خوردیم بعدش عسلی و بابا نشستن پای فیلم جکی جان( ایییی ) که عشق بابامه و منم وسطاش خوابم برد.
قبلش چند تا از دوستای عسلی زنگ زدن ( البته یکیشونو منم می شناسم خیلیم دوسش دارم) گفتن ما داریم می ریم تبریز ( مشهد زندگی می کنن) و سر راه تهرانم میایم می خوایم بیایم یه سر ببینیمتون.عسلیم جو گیر شد و گفت باشه فردا صبح ما بر می گردیم تهران بیاین خونمون!!!! و من هم متعجب مونده بودم که عسلی چی داره می گه!!؟؟؟ گفتم چیییییییی می گییییییی؟؟؟؟؟
بعدش که قطع کرد بابااینا گفتن خب دوستات که باید از اینجا رد شن بیان تهران بگو بیان اینجا.عسلیم دوباره زنگ زد و گفت بیاین اینجا ما رو ببینین! اونام اولش هی تعارف کردن که نه و نمیایم و .. منم عصبانی شدم و گفتم بگو ما اینجوری راحت تریم!!! ( از خود راضی!) خلاصه بالاخره قبول کردن بیان. بعدشم مامان جاری جونی زنگ زد و واسه جمعه شب دعوتمون کرد خونشون. ( یکی از دوستای عسلی دنبال خونه می گرده زنگ زد به عسلی و گفت فردا میای بریم خونه ببینیم؟ عسلیم برگشته می گه آره میام! می گم مگه ما فرداخونه الف اینا نیستیم؟؟؟؟!!! می گه ااااا مگه گفتم فردا دعوتیم؟ گفتم آرههه.بچم فراموشی گرفته .گفت مطمئن نیستم زشته زنگ بزنم دوباره بپرسم که کی دعوت بودیم؟! گفتم نه برنننن.خلاصه که همون جمعه شب دعوت بودیم و عسلی به دوستش گفت نمی تونم بیام.بچم پاک از دست رفت! )
جمعه :
صبح ساعت 9 به دوستم اس ام اس دادم که کجایین و کی می رسین؟ گفت ما 50 کیلومتری تهرانیم.گفتیم وایییییی پس الان می رسن.سریع پریدم تو حموم و دوش گرفتم وقتی اومدم بیرون عسلی گفت نه بابا از اونور اومدن و فکر کنم یکی دو ساعت دیگه برسن!
خلاصه حاضر شدم و خوشگل کردم و داشتم جلوی موهامو اتو می کردم که دو جای پیشونیمو سوزوندم!!! ( عسلی هی اذیتم می کرد هر چند دقیقه ی گفت طنینننننن پیشونیت چی شده؟؟؟) صبحانه خوردیم و بعدش دوستامون اومدن حدودا یک ساعت نشستن کلی گفتیم و خندیدیم ولی هر چی اصرار کردیم ناهار بمونن قبول نکردن و رفتن.ما هم ناهار خوردیم و ساعت 3 بود من گفتم بریم؟ عسلی گفت 3.5 بریم.منم رفتم یه چرتی زدم و ما لباس پوشیدیم تا اومدیم بریم زنگ زدن ساعت 3.5 بعد از ظهر زن دایی های عزیز بنده بدون اطلاع قبلی تشریف آوردن! ( بیچاره مامانم ) خلاصه ما هم به کار خودمان ادامه دادیم و آمدیم تهران! ساعت 5.5 خونه بودیم.(راستی جمعه صبحم فیلم 21 رو دیدیم خیلی فیلم باحالی بود.)یه ذره خوابیدیم بعدش یه کوچولو از فیلم WEDDING CRASHERS رو دیدیم .(روش نوشته WEDDING CRASHERS 2) ولی همون یکشه! بعدشم حاضر شدیم و رفتیم خونه آقای الف. مهموناشونم زیاد بود.اولش عسلی نشسته بود با یکی از فامیلا به حرف زدن منه بیچاره هم تنها مونده بودم.هیچکس نبود باهاش حرف بزنم. رفتم از تو اتاق به عسلی اس ام اس دادم که : حواست هست من تنهام؟ موبایلش رو میز بود دادم دستش. اونم اس ام اسو خوند و بعدش اومد پیشم.. خلاصههه مهمون هندیم داشتن ( یا دتونه گفتم عسلی رفته بود یه جا واسه کار صحبت کرده بود که رئیسه هندی بود؟ منشیش یکی از فامیلاست.خلاصه اون هندیه هم اومده بود) مامان جاری جونی هم یه عالمه غذاهای هندی درست کرده بود. ممممممم اسماشونو نمی دونم ولی یکیش نخود پخته است که تنده و خیلی خیلی خوشمزه است با یه نونی که خودشون درست می کنن می خورنش.یکی دیگشم مرغ تنده اونم خیلی خوشمزه است.با کمال پررویی ظرفای غذامونم برده بودیم و غذا برداشتیم. کلیم با جاری جونی و برادر شوهری که خارجن صحبت کردیم .( از طریق SKYPE ) عسلی که فک کنم یک ساعتی حرف زد و مسخره بازی در آورد.
شبم ساعت 12 رفتیم خونه و لالاااااا.
پ ن : در مورد روزه نگرفتن باید بگم که من یعنی بهتر بگم ما اصلا از روزه بدمون نمیاد و آدمایه بی دین و ایمانیم نیستیم این روزه نگرفتن ما یه دلیله کاملا شخصی داره که نمی تونم یعنی بهتر بگم دوست ندارم اینجا مطرح بشه .همین



می دونین که من خیلی کدبانوام!!!!!!!
خلاصه بالاخره عسلی اومددددد رفتم دم در دیدم یه چیزی دستشه.گفتم اون چیه؟؟ یهو دوزاریم افتاد کههههههههه آش رشته استتتتتتت.
بهش با ذوق فراوان گفتم که می خوام یه غذای جدید درست کنم.اونم گفت طنینم قربونت برم اول بگو موادش چیه با من مشورت کن.بعد درست کن!
می گه ببخشید دیگه تکرار نمی شه! 
