دعوا نمک زندگیه؟!
چهارشنبه 23 مرداد ماه سال 1387 ساعت 10:05به عسلی قول داده بودم قرمه سبزی بپزم.ساعت ۵ که رسیدم خونه یه خورده جمع و جور کردم بعدش غذامو گذاشتم گرم شد و خوردم ( عسلی نتونست ظهر غذا نخوردن رو تحمل کنه غذا می بره سر کار) بعدش رفتم توی آشپزخونه مواد خورشت رو ریختم توی زود پز تا بپزه برنجمم خیس کردم. خیار و گوجه شستم و اومدم نشستم روی مبل به سالاد درست کردن . سالاد که تموم شد عسلی اومد....
خیلی سر حال و خوشحال بود کلی بوسم کرد و تشکر کرد بابت غذا بعدشم گفت بیا امروز واسه خودمون یه برنامه درست حسابی بریزیم تا به همه کارامون برسیم....
بهش می گم : خانم الف ( مامان جاری وسطی) گفته در مورد پول عکسا به مامان بگو ( مادر شوهری)
توضیح : ف و ه ( برادر شوهر و جاری گرامی از نوع وسطیش!) واسه عکس عروسی رفتن پیش همون عکاس ما .حدودا ۱۵ روز بعد از عروسیشونم رفتن خارج از کشور ( یکی از کشورهای همسایه) چند روز پیش عکاس عزیز زنگ زد به ما که تا پول عکسارو ندین من روی عکسا کار نمی کنم . ما هم گفتیم اوکی ما خبرشو بهت می دیم . دیروز که خانم و آقای الف اومده بودن خونه ما من گفتم اینجوری شده و اونم برگشت اون حرفو زد.
می گه : واقعا اینطوری گفت؟؟؟؟؟ خدا رو شکر که بابا همه پول عروسی رو خودش داد.
توضیح ۲ : سر عروسی ما عسلی شدیدا تاکید داشت که مهمونا رو کم کنیم تا به مامان باباش فشار نیاد ( البته که کار بدی نکرد) و سر این موضوع من با مامان بابام خیلی مشکل داشتم خلاصه مهمونای عروسی ما شد ۲۳۰ نفر. ولی برادر شوهر گرامی اصلا رعایت نکرد ( بهتره بگم خانواده جاری گرامی) و ۳۵۰ تا مهمون داشتن که البته اکثرش مهمونای عروس بودن . اون موقع به مامان بابای عسلی گفته بودن که تا مثلا ۲۵۰ تا رو شما پولشو بدین بقیه اش هر چی مهمون زیاد تر شد خودمون پولشو می دیم ( خانواده الف با مامان بابای عسلی از قدیم دوستن و زیاد با هم تعارف ندارن) اون موقع که من به عسلی گفته بودم چرا اینا اینطوری کردن عسلیم واسم توضیح داد که آره قراره اینکارو بکنن.....
در حالیکه بسیار تعجب کرده بودم و حرصم گرفته بود گفتم : تو که گفتی الف اینا مقداری از پول عروسی رو دادن؟؟؟ چرا به من نگفته بودی که کل پولشو بابا اینا دادن؟
من از این ناراحت می شم که تو اینهمههههههه سر تعداد مهمونا با من چونه زدی و من حتی با مامانم دعوا کردم بعد اینا انقدر راحت و با پررویی تمام اینهمه مهمون دعوت کردن ...
میگه :.....
می گم .....
ناراحتم می رم روی پاش می شینم و می بوسمش تا جو عوض بشه و موضوع رو فراموش کنیم.
می گه : چرا بوسم می کنی؟
می گم : یعنی چی ؟ مگه واسه بوسیدن باید دلیل داشته باشم؟
می گه : آره خب معمولا وقتی کسیو می بوسن که دوستش دارن و می خوان با بوسیدن محبتشونو نشون بدن!
می گم : خب منم واسه همین دارم می بوسمت
می گه : ولی من احساس می کنم تو منو دوست نداری...
خیلی ناراحت شدم دستمو پس زد و گفت دارم تلویزیون میربینم دستتو نیار جلوم
.
.
.
نتونستم جلوی اشکامو بگیرم
رفتم روی تخت و دراز کشیدم
صبر کردم
صبر کردم
صبر کردم
نیومد پیشم
ن ی و م د
رفتم توی آشپزخونه چای گذاشتم
گفت : گازو آوردیم اینور سختت نیست؟
نگاش نکردم گفتم نه
دوباره رفتم روی تخت
اومد توی اتاق
لباسارو جمع کرد
گذاشت توی کشو
هیچی نگفت
بازم من باید حرف بزنم؟
آره
بازم من گفتم : نمی خوای حرفی بزنی؟
چه حرفی؟
می خوای قهر باشی؟
قهر نیستم
می خوای نا مهربون باشی؟
من نامهربونم؟
من اگه تورو دوست نداشتم از ساعت ۵ تا حالا نمی رفتم توی آشپزخونه غذا بپزم
همه چیزو با هم قاطی می کنی
گریه می کنم
میاد روی تخت
حرف می زنیم
می گم : دوست دارم وقتی ناراحتم بیای پیشم ولی تو نیومدی
می گه : مگه بهم نگفته بودی وقتی ناراحتی می خوای ناراحتی کنی ؟
می گم : ولی دلم می خواد بیای پیش نازم کنی و ... گریه ام به هق هق تبدیل شد.
حالم داشت از طعم این نمک شور به هم می خورد!
بغلم می کنه بوسم می کنه
می گه:خب تو منو عصبانی می کنی بعد توقع داری بیام بغلت کنم؟
می گم : دیگه به من تهمت نزن
چه تهمتی؟
تهمت دوست نداشتن تو خیلی واسم سنگین بود.
چشم
.
.
.
.
آشتی کردیم
می ریم توی هال غذا حاضر شده
چایم همینطور
چای می خوریم
حاضر می شیم می ریم سر کوچه می خواستم لباس بخرم ولی حتی توان لباس خریدنم نداشتم
برگشتیم خونه
عجب قرمه سبزی شده بوووووووووود
خیلی ازم تعریف کرد
منم خیلی خوشحال شدم
.




