سلاممممم![]()
الان یک عدد طنین ِ با ادب ِخوش اخلاق ِمهربون ِخوشحال ِامیدوار به زندگی!!!!!!!!!! اینجا نشسته.![]()
شنبه ها همسر عزیز بنده تا ظهر سر کارن و بعدش می رن خونه.دیروز رفتم خونه عسلی خونه بود دوتایی با باباش روی تخت دراز کشیده بودن و داشتن حرف می زدن البته بابا هم شل* وار پاش نبود!![]()
تا من رفتم تو بابا زد زیر خنده و رفت سریع شلوارکشو پوشید..![]()
یه خورده خوابیدیم بعدش مامانینا می خواستن برن بیرون شبم خونه مامان بزرگ جاریم دعوت بودیم . ماهم با مامانینا رفتیم دم پاساژ پیاده شدیم من می خواستم صندل بخرم و در ضمن اون دستبنده که پیدا کرده بودم رو می خواستم بفروشم و یه چیز دیگه بخرم.![]()
خلاصه توی پاساژ چیزای خوشگل زیاد داشت ( تی شرت و ...) ولی منکه نمی خواستم بخرم عسلی هی می گفت خب طنین اگه دوست داری بخر منم می گفتم نه .گفت کلک می خوای من بفهمم سلیقه ات چه جوریه؟ گفتم اوهوم!![]()
یه مغازه بود لوازم خانگی داشت خیلی ظرفای نانازی داشت از یکیش خیلیییییییی خوشم اومد گفتم وای این چقدر نازههههههه من اینو می خواممممم واسه روز زن واسم بخر اینو!!!!!!!!!!![]()
قیمتش ۹ تومن بود ولی آقاهه گفت فعلا این مدلو تموم کردیم.![]()
بعدش شدیدا حالم گرفته شد عسل هی گفت چته؟ گفتم هیچی .بعد ازاینکه کلی التماس کرد گفتم ازت ناراحتم چون اینهمه بهت گفتم واسم کادو بخر ولی تو نخریدی. از خودم بدم اومد که اینهمه بهت گفتم کادو بخر.![]()
اونم گفت تو منو درک نمی کنی تو که وضعیت منو تو این هفته دیدی ما که همش با هم بودیم می دونی که چقدر گرفتار بودیم.![]()
حق داشت ولی من دیگه خل شده بودم و عصبی بودم.![]()
رفتیم صادقیه یه خورده چرخیدیم چیزی پیدا نکردیم. بردیم دستبنده رو بفروشیم ( طلا فروشه آشنا بود) نگاه کرد و گفت این نقره است!!!!!!!!!!![]()
خلاصه کلی ضایع شدیم ۵۰۰ تومنم خرجش کردیم جوشش دادیم که اقلا خودمون بتونیم استفاده کنیم.
من همچنان عصبی بودم.
اومدیم خونه یه خورده بهتر شده بودم مامان زنگ زد که چرا نمیاین همه منتظر شمان. عسلی داشت با تلفن حرف می زد.گفتم مامان ما الان رسیدیم خونه ( ساعت ۱۰.۵ بود) نمی شه نیایم ؟ گفت نه زشته!![]()
عسلی که تلفنش تموم شد گفت ولش کن نمی ریم گفتم زنگ بزن ...زنگم نزدیم
و بعد ... طوفان شروع شد من رفتم تو بغل عسلی نشستم نازش کردم بوسش کردم گفتم معذرت می خوام بد اخلاقی کردم و این مثل کبریتی بود که آتیش عسلی رو روشن کرددددد و طوفانی عظیم بر پا شد که : تو همش ناراحتی همش گریه می کنی .با بقیه که هستی سر حالی ناراحتی ها تو میاری واسه من . یا تو مریضی یا من. این چه زندگی یه که ما داریم ؟ مثل بقیه خوشحال نیستیم ....... من ساکت بودم ...... ۴ ماهه ازدواج کردیم همش تو ناراحتی همش خسته ای .......![]()
![]()
فقط گفتم معذرت می خوام ![]()
بعدش تلفن زنگ زد و عسلی حرف زد وقتی تلفنش تموم شد آروم شده بود.
چای خوردیم و نشستیم سر کارمون ( کار سوم) یک ساعت بعد مامانینا اومدن و بابا گفت خیلی کارتون زشت بود باید زنگ می زدین می گفتیم ما نمیایم....![]()
...و من از دیشب تصمیم گرفتم که تمامی صفاتی که اون اول بهتون گفتم رو داشته باشم!![]()
پ ن : از عروسیمون به اینور ۳ کیلو چاق شدم .
از چهارشنبه رفتم تو رژیم حتی کیک تولدم نخوردم.![]()



آخرین ارسالها