سلام![]()
دیروز بسیار بسیار روز گندی بووووووووود![]()
ساعت ۴ از شرکت اومدم بیرون تا ۴:۴۰دقیقه توی ایستگاه اتوبوس منتظر اتوبوس بودم.
داشتم خل می شدم.
از اونور مامان عسلی زنگ زده که سیر و ورمیشل بخر!
ساعت ۵:۱۵ رسیدم خونه...
رفتم یه کم دراز کشیدم نیم ساعت بعد عسلی اومد.صاحبخونه مون یه ظرف شکلات واسمون آورده بود مامان گفت فکر کنم به تعداد باشه شب بیاریم. من شمردم گفتم ۱۳ تاست خوبه زیادم هست
. مامان گفت نه دیگه ۱۴ نفریم!!!!!!!! ![]()
من :چرا ۱۴ نفر؟؟؟؟ ماییم و خاله اینا می شیم ۸ نفر!!!!!![]()
مامان : نه دیگه ف اینا و م اینا هم میان!!!!!!! ( داداش وسطی - جاری وسطی- مامان و بابای جاری - مامان بزرگ و بابابا بزرگ جاری)
من : اونام میان؟؟؟؟ وااااایییییییییی![]()
![]()
عسلی : مامان جون اقلا مهمون دعوت می کنی به صاحبخونه اطلاع بده!
مامان : من که به تو گفتم ! گفتم حتما به طنین گفتی![]()
من :

داشتم خل می شدم خیلی خیلییییییییی عصبانی شده بودممم.یعنی من آدم نبودم ؟ نباید می دونستم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
هیچی نگفتم!!!!!!!!!!!!!![]()
امشب تولد بچه های عمومه یکی ۸ ساله و اون یکی ۲ ساله است .همون مو قع تصمیم گرفتیم بریم بیرون واسشون کادو بخریم.آخه یه مغازه بزرگ اسباب بازی و کتاب و ... برای بچه ها نزدیک خونمون هست.
از خونه اومدیم بیرون موبایلامونم بر نداشتیم.
من : خیلی عصبانیمممممممممم![]()

عسلی : چرا؟
من : یعنی من نباید می دونستم قراره مهمون بیاد خونم؟؟؟؟؟؟؟؟ اصلا من حوصله مهمون ندارمممممممم
عسلی : نگاه کن صورتش از حرص قرمز شده!
من : چرا مامانت اینجوری کرد؟؟؟؟؟

عسلی : منکه گفتم چرا به طنین نگفتی؟ چرا با من دعوا می کنی؟![]()
من : پس به کی بگم؟ مگه تو از مامان من ناراحت می شی به من نمی گی؟

عسلی : چرا عقده تو سر من خالی می کنی؟![]()
من : پس من حرفمو به کی بزنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
![]()
نزدیکای مغازه عسلی کلی دلداری داد و گفت تو اصلا نمی خواد هیچ کاری بکنی مهمونی که ندادیم همینجوری دعوت کردیم.بعدشم گفت من معذرت می خوام.
منم گفتم تو برای چی معذرت می خوای عزیزم؟![]()
رسیدیم به مغازه یه خورده گشتیم توی مغازه عسلی رو بغل کردم و زدم زیر گریه .![]()
عسلی : طنین جان زشته عزیزم گریه نکن ......![]()
بعد از یک ربع چرخیدن توی مغازه بالاخره کادو هامونو انتخاب کردیم و رفتیم حساب کنیم.
دم میز آقای فروشنده هم یه کم از این وسایل سرگرمی بود مثلا از این تیکه هایی که باید به شکل تی در بیاد ( ۴ تا تیکه پلاستیکیه باید جوری کنار هم بچینیشون که شکل تی در بیاد) عسلی یه دونهشو برداشت و گفت این چیه ؟ روشم نوشته بود برای گروه سنی ۳ تا ۱۰۰ سال!
آقاهه گفت اینا خیلی سخته اگه تونستی حلش کنی یه دونه بهت کادو می دم ( البته فقط ۱۰۰ تومن بود) عسلی هم یه کوچولو فکر کرد و درستش کرد! آقاهه کف کرده بود گفت خیلی باهوشی.
بعد گفت متولد چندی ؟
عسلی : چند می خوره ؟
آقاهه : می خوره متولد ۵۸ باشی
من : چرا فحش می دین آقا ؟؟؟؟
عسلی : متولد ۶۴ ام
آقاهه :
توی راه برگشت چی پلت خریدیم و خوردیم و من یه خورده دیگه هم غر زدم.
رفتیم خونه مامان واسه شام سوپ سرد + کتلت + میرزا قاسمی درست کرده بود.
من خیلی کم کمک کردم.

مهمونا ساعت ۹ اومدن . شام خوردیم
عسلم همه ظرفارو شست منم خشک کردم.
ساعت ۱.۵ خوابیدیم دلم می خواست جیغغغغغغغغ بزنممممممممم.
![]()
توی رختخواب گریه کردم.![]()
تازه فردام یکی دیگه دعوت کردهههههههه![]()
![]()
![]()
![]()
خداااااااااا اینا زودتر برن ما راحت شیم! 



آخرین ارسالها