خودتان سایت بسازید Close
تبلیغات در بلاگ اسکای

بازم مهمونیییییییی

روزمره نظرات (17)

دیروز بعد از ظهر که رفتم خونه مامان گفت دختر عمه عسلی شب دعوتمون کرده خونشون.( ای خدااااااااا)

 ما می خواستیم بریم سر کار اونجا ( کار دومی که ما می ریم مال شوهر دختر عمه عسلی هست.ما می ریم حسابداریشو انجام می دیم)

 خلاصه منم خسته و کوفته رفتم یه دوش گرفتم .

از حموم که اومدم بیرون عسلی جونم رسید خونه.رو تخت دراز کشیده بودم اومد پیشم دراز کشید .گفت طنین ببین چی واست آوردم؟ با حالتی بسیار ذوق زده گفتم چی ؟؟؟؟ ( فکر کردم برام کادو خریده ) دیدم از توی کیسه یه دونه از این مشماهایی که دور لوازم می پیچن تا نشکنه ( همونایی که توپ توپ حباب داره روش ) واسم آورده آخه من عاشق این مشماهام هی تق تق می ترکونمشون! ذوق کردم ولی بعدش گفتم من فکر کردم واسم کادو خریدی. گفت آره می دونم دیدم هر جوری بگم فکر می کنی کادو خریدم شرمنده!!!!!

بعدش گفتم عسلی بیا پیشمممم تو بخلم اونم اومد تو بخلم  و ... حالا مامانینا اون اتاق خواب بودن من و عسلی هم رفته بودیم پشت در و حالا ب وس نکن کی ب وس کن! ( می گم من تا حالا اینجوری ننوشته بودماااااااااااا)

خلاصه بعدشم شدیدا هوس نسکافه کرده بودم و عسلم نسکافه درست کرد با شیرینی ناپلئونی خوردیمممممممممممم.Coffee

بعدش حاضر شدیم و رفتیم خونه دختر عمه عسلی.ما یکم نشستیم بعدش رفتیم پایین حدودا از 9 تا 10 کار کردیم و برگشتیم بالا.

بعدشم برادر شوهر وسطی و جاری وسطی اومدن تا می خواستیم شام بخوریم برقا رفت!Arabic Veil

دیگه کلی شمع روشن کردیم و فضا رمانتیک شده بید!

شام خوردیم و من در اوج خواب بودم من و عسلی با ماشین بابا اومدیم خونه و بقیه با ماشین بابای جاری اومدن .

امروزم از صبح نشستم با همکارم مخ همو تیلیت کردیم!

بازم شب مهمون داریممممممممممممممممممم خاله عسلی از سمنان.خدایااااااااااا منو بکششششششششششششش

 راستی دختر عمه عسلی از اینا داره

 

Dream Theme - Translated By Theme Studio - Powered By BlogSky