شلاممممممم
![]()
من الان بسیار بسیار مشعوف و مسرور و خوشحال و سر حال و .... می باشم
چون بالاخره امتحانام تموم شددددددددددددد
.
هوراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
حالا نه که من خیلی واسه امتحانام درس می خوندم و خیلی خسته می شدم واسه همون الان خیلی خوشحالم.![]()
دیروز بعد از ظهر در حالیکه فقط ۵۰ صفحه از ۱۱۰ صفحه رو خونده بودم نشسته بودم پشت کامپیوتر ماریو بازی می کردم
.ماریو که یادتونه ؟ همون قارچ خور خودمون یادش بخیر چقدر بازی می کردیم.![]()
همکارم هی میومد تو اتاقم منو چک می کرد می دید دارم بازی می کنم دعوام می کرد
منم می گفتم خب ۱۰ صفحه خوندم دارم خستگی در می کنم!!!!!!!!![]()
خلاصه ساعت ۵ رفتیم سر جلسه امتحان ممتحن منو دیده می گه فکر کنم شما حسابی آماده ای نه؟
گفتم آره خیلییییییییییییییییییییییی
ولی خداییش امتحانش خیلی راحت بود.اونایی که بلد نبودمم از خودم نوشتم.
بیچاره کسیکه بخواد اون برگه رو تصحیح کنه!
از امتحان که اومدیم بیرون به عسلی گفتم شام بریم بیرون
گفت باشه عزیزم می ریم بیرون .کجا بریم؟
من : اردک آبی توی تندیسه همکارم می گفت خیلی باحاله تازه سلف سرویسم هست 

عسلی : طنین جان اونجا گرونه خب .
من : باحالت کاملا لوسانه عسلیییییییی اممممممممممم بریم دیگهههههه![]()
عسلی : بذار قرض باباتینا رو بدیم![]()
من : 
![]()
خلاصه شب من و عسلی و مامان و بابا پیش به سوی شام
عسلی : کجا بریم؟
من : اردک آبی یا گرد باد ( گرد بادم سلف سرویسه ) 

مامان : بابا ما که نمی تونیم اونقدر بخوریم من به اندازه ۱۰۰۰ تومن می تونم بخورم
عسلی : واییییییی فداتون بشم شما چقدر کم غذایید 
بابا : می خوای مهمون کنی دیگه هر جا می خوای ببر![]()
عسلی : بابا جون کی گفته من می خوام مهمون کنم ؟ دنگی می ریم 
من : 
خلاصه بعد از گفتمان های بسیار رفتیم شهرک غرب پونک باختری بلوار درختی ساندویچی برو بچ کباب ترکی خوردیم
وای که چقدر من و عسلی اونجا خاطره داریم![]()
یادش بخیررررررررر
هی دیشب به عسلی می گفت عسلی یادته اونروز اینجا فلان کارو کردیم؟ می گفت اوهوم
می گفتم : یادته ....![]()
خیلی خوب بود تجدید خاطرات
ولی ساندویچیش خیلی بد شده بود فکر کنم مدیریتش عوض شده بود چون اون آقاهه رو ما هیچوقت ندیده بودیم.نیم ساعت طول کشید تا غذا رو آورد .بعدشم ورداشته دو تا دونه نون باگت همینجوری آورده گذاشته روی میز!!!غذامون که تموم شد میزو گند برداشته بود.![]()
نتیجه اخلاقی این خاطره من!!!!!! این بود که آقای عسلی خان هیچ گونه کادویی برای بنده نخریدند و به عبارتی سر بنده را گول مالیدند!![]()
امروز می خوام برم واسه مامان کادو بخرم فکر کنم ظرف بخرم ولی هنوز دقیق نمی دونم چی؟ 


آخرین ارسالها