سلاااااااااااااااااام![]()
خانوم خوشگلا روزتون مبارک.![]()
چطورین جیگملا؟
دیروز بعد از ظهر رفتم سر راه واسه مادر شوهر جان یه دسته گل خریدم
( ما ۳ خانواده یعنی عسلی با داداشاش پول گذاشتیم روی هم دادیم دست جاری بزرگه که واسه مامان کادو بخره ولی مامان اینا نرفتن مشهد و موندن تهران و ما مجبور شدیم فعلا علی الحساب گل بخریم)
و رفتم خونه .خونه نبودن گل و گذاشتم توی گلدون و گذاشتم توی راهرو که هر وقت اومدن ببیننش.
عسلی که اومد دیدم هیچی دستش نیست .واسم کادو نخریده بوووود.کلی شاکی شدم و دعواش کردم
اونم گفت طنین به خدا من نمی دونستم امروزه و پول نداشتم و .... منم کلی افسرده شدم.![]()
بعد از ظهر مامانینا اومدن و اولش که اصلا گلو ندیدن .
ما خودمونو کشتیم عسلی هی می گفت مامان عینکتو بزن و ... مامانم فکر کرده بود گلو دیشب مهمونا واسمون آوردن.
خلاصه بالاخره گلو دید . تشکر کرد و مارو بوس بوسی کرد.
امروز بعد از ظهر من و عسلی امتحان داریم و باید با یک کتاب دو تایی درس می خوندیم.![]()
بعد از کلی صحبت با مامان و بابا و .... رفتیم توی اتاق نشستیم سر درسمون.
حالا من هی وول می زنم .![]()
عسلی: طنینننننننننن
طنین : هان؟![]()
عسلی : خب انقدر وول نخور دیگههههه تمرکزم به هم می خوره![]()
۲ دقیقه بعد
طنین : عسلی تو اصلا چیزی از این قسمت فهمیدی؟![]()
عسلی : حرف نزن دیگههههههه.من تازه اول صفحه ام هنوز به اونجا نرسیدم!!!
خب من چیکار کنم که سرعت خوندنم انقدر بالاتر از عسلیه؟
۲ دقیقه بعد
عسلی : طنین پاشو بریم توی پذیرایی ؟ یا هال؟ درس بخونیم.![]()
بابا : شما مثل اینکه به مهمون بازی بیشتر از درس خوندن علاقه دارین که اومدین توی مهمون خونه
خلاصه بعد از کلی کلنجار رفتن ساعت ۱۱ شد و فیلم مورد علاقه ما - ۳
در ۴ - شروع شد
و ما کتاب رو بستیم و نشستیم فیلم دیدن
بماند که در حال کتاب خوندن چقدر مسخره بازی در آوردیم
و به حرفای مامان که داشت تلفنی صحبت می کرد خندیدیم و . ....
طنین : عسلی حالا چیکار کنیم؟ ما که فقط ۴۰ صفحه از ۱۱۰ صفحه رو خوندیم!
عسلی: خب عیبی نداره فردا کتابو نصف می کنیم نصفشو تو ببر سر کار نصفشو من!![]()
طنین : واااااااااا کتاب مردمو
( کتابو از دختر داییم قرض گرفتم) پاره پوره کنیم؟؟؟؟؟؟
عسلی : عیب نداره دیگه کتابو بهش پس نمی دیم یادش نیست که داده به ما!!!!!!!!!!!!
طنین :![]()
خلاصه به هیچ نتیجه ای نرسیدیم و خوشحال رفتیم خوابیدیم
امروز صبح :
طنین : عسلی بالاخره کتابو چیکار کنیم؟
عسلی : تو ببرش ظهر با پیک یفرستش واسه من....
اومدم شرکت توی بلاگم می بینم بچه ها امروز بهم تبریک گفتن
تقویم رو نگاه می کنم: ۴ تیر ولادت حضرت فاطمه روز زن
من:![]()
![]()
حالا هی بگو خنگ نیستم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!![]()
الان عسلی زنگید و گفت طنین خب ما چرا ۳ تومن پول پیک بدیم تو کتاب دستت باشه من میرم یه دونه می خرم!!!!!!!!!![]()
راستییییییییی امروز سومین ماهگردمونههههههههه عسلم مبارکهههههههه



آخرین ارسالها