خودتان سایت بسازید Close
تبلیغات در بلاگ اسکای

شیرین کاری بنده!!!

روزمره نظرات (11)

سلاااااااااااااااااام

خانوم خوشگلا روزتون مبارک.

چطورین جیگملا؟

دیروز بعد از ظهر رفتم سر راه واسه مادر شوهر جان یه دسته گل خریدمFor You ( ما ۳ خانواده یعنی عسلی با داداشاش پول گذاشتیم روی هم دادیم دست جاری بزرگه که واسه مامان کادو بخره ولی مامان اینا نرفتن مشهد و موندن تهران و ما مجبور شدیم فعلا علی الحساب گل بخریم)

و رفتم خونه .خونه نبودن گل و گذاشتم توی گلدون و گذاشتم توی راهرو که هر وقت اومدن ببیننش.

عسلی که اومد دیدم هیچی دستش نیست .واسم کادو نخریده بوووود.کلی شاکی شدم و دعواش کردم اونم گفت طنین به خدا من نمی دونستم امروزه و پول نداشتم و .... منم کلی افسرده شدم.

بعد از ظهر مامانینا اومدن و اولش که اصلا گلو ندیدن .ما خودمونو کشتیم عسلی هی می گفت مامان عینکتو بزن و ... مامانم فکر کرده بود گلو دیشب مهمونا واسمون آوردن.خلاصه بالاخره گلو دید . تشکر کرد و مارو بوس بوسی کرد.


امروز بعد از ظهر من و عسلی امتحان داریم و باید با یک کتاب دو تایی درس می خوندیم.

بعد از کلی صحبت با مامان و بابا و .... رفتیم توی اتاق نشستیم سر درسمون.

حالا من هی وول می زنم .

عسلی: طنینننننننننن

طنین : هان؟

عسلی : خب انقدر وول نخور دیگههههه تمرکزم به هم می خوره

۲ دقیقه بعد

طنین : عسلی تو اصلا چیزی از این قسمت فهمیدی؟

عسلی : حرف نزن دیگههههههه.من تازه اول صفحه ام هنوز به اونجا نرسیدم!!!

خب من چیکار کنم که سرعت خوندنم انقدر بالاتر از عسلیه؟

۲ دقیقه بعد

عسلی : طنین پاشو بریم توی پذیرایی ؟ یا هال؟ درس بخونیم.

بابا : شما مثل اینکه به مهمون بازی بیشتر از درس خوندن علاقه دارین که اومدین توی مهمون خونه

خلاصه بعد از کلی کلنجار رفتن ساعت ۱۱ شد و فیلم مورد علاقه ما - ۳

در ۴ - شروع شد و ما کتاب رو بستیم و نشستیم فیلم دیدن

بماند که در حال کتاب خوندن چقدر مسخره بازی در آوردیم و به حرفای مامان که داشت تلفنی صحبت می کرد خندیدیم و . ....

طنین : عسلی حالا چیکار کنیم؟ ما که فقط ۴۰ صفحه از ۱۱۰ صفحه رو خوندیم!

عسلی: خب عیبی نداره فردا کتابو نصف می کنیم نصفشو تو ببر سر کار نصفشو من!

طنین : واااااااااا کتاب مردمو ( کتابو از دختر داییم قرض گرفتم) پاره پوره کنیم؟؟؟؟؟؟

عسلی : عیب نداره دیگه کتابو بهش پس نمی دیم یادش نیست که داده به ما!!!!!!!!!!!!

طنین :

خلاصه به هیچ نتیجه ای نرسیدیم و خوشحال رفتیم خوابیدیم

امروز صبح :

طنین : عسلی بالاخره کتابو چیکار کنیم؟

عسلی : تو ببرش ظهر با پیک یفرستش واسه من....

اومدم شرکت توی بلاگم می بینم بچه ها امروز بهم تبریک گفتن

تقویم  رو نگاه می کنم: ۴ تیر ولادت حضرت فاطمه روز زن

من:

حالا هی بگو خنگ نیستم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

الان عسلی زنگید و گفت طنین خب ما چرا ۳ تومن پول پیک بدیم تو کتاب دستت باشه من میرم یه دونه می خرم!!!!!!!!!

راستییییییییی امروز سومین ماهگردمونههههههههه عسلم مبارکهههههههه

 

Dream Theme - Translated By Theme Studio - Powered By BlogSky