دیروز بعد از ظهر من و عسلی راه افتادیم به سمت پاتن جامه برای خریدن شلوار
- جاری بزرگه اینا!!!!
خرید کرده بودن گفتن ۵۰٪ تخفیف زده شمام برین خرید کنین- قبلا یه پاتن سر کوچمون بود ما هم خوشحال و خندان راه افتادیم سر کوچه تا خرید کنیم! تقریبا نزدیکای سر خیابون بودیم که یهو دیدم یه خانومی داره از روبرو میاد سریعا شناختمششششششششش مونااااااا دوست دوران دبیرستانم که خیلی همدیگرو دوست داشتیمممم وای باورم نمی شددددددد
( راستش حدودا ۱ سالی بود که تو فکرش بودم دلم می خواست پیداش کنم) اول از کنار هم رد شدیمم چند قدم که از هم دور شدیم من برگشتم اونم برگشتتتتتتتتتت و هر دو با هم گفتیم سلاااااااام و پریدیم توی بغل هم!
عسلم مات و مبهوت نگاه می کرد. 
وای نمی دونین چقدر هیجان زده شده بودیم هر دو مون دستامون میلرزید... چند دقیقه حرف زدیم باورش نمی شد که من ازدواج کردم - آخه توی اون دوران من اصلا اهل اینجور حرفا نبودم همه ۲ تا ۲تا دوست پسر داشتن ولی من اصلا با هیچ پسری نبودم همین دوستم براش خیلی عجیب بود و اصلا باور نمی کرد که من دوست پسر ندارم!- خلاصه شمارشو بهم داد منم شمارمو دادم و از هم جدا شدیم. اونام اومدن تهران ساکن شدن ....
خلاصه رفتیم توی پاتن جامه عسلی هم چون تخفیف بود یه شلوار انتخاب کرد ولی من هیچی پسند نکردم اصلا مدلاش به من نمی خورد - نه که خیلی مانکنم!-
موقع حساب کردن که شد پسره ( یادم رفت بگم چون عسلی همیشه از اونجا خرید می کرد با این آقای فروشنده آشنا شده بود) گفت راستی می دونستین اینجا دیگه پاتن جامه نیست؟ ما با تعجب گفتیم نههههههههه.
گفت آره ما قراردادمون با پاتن تموم شده و دیگه باهاش قرارداد نبستیم!!!!
بسیار خدارو شکر کردیم که من شلواری انتخاب نکردم!
عسلم هم مجبور شد اون شلوارو بخره توی رو دربایستی.خلاصه مبلغ ۲۱۰۰۰ تومن پیاده شدیم و اومدیم بیرون منم گیر دادم که من همین امروز شلوار می خوام بریم پاتن جامه و بدین ترتیب راهمان به سمت پاتن جامه فاطمی کج شد!
بسیار بسیار شلوغ بود.کلی توی صف وایسادیم واسه پرو شلوار.خلاصه از در پاتن جامه داخل رفتن همانا و خرید ۳ عدد شلوار همانا .
خدا وکیلی قیمتاش محشر بود به همه پیشنهاد می دم حتما حتما سر بزنید.من یه شلوار لی خریدم ۹۰۰۰ تومن و دو تا شلوار کتون خریدم هر کدوم ۸۰۰۰ تومن.
خداییش ارزون نیست؟
بعد از خرید با فلاکت و بی پولی بسیار کلی پیاده روی کردیم و از داخل پارک لاله رد شدیم تا بریم سمت بلوار کشاورز خیلی حال داد توی پارک خنک بودددد.یه خورده هم نشستیم روی نیمکت کنار حوضچه وسطو بازی جوونا رو نگاه کردیم - بدمینتون- و بسیار وسوسه شدیم که راکت بخریم و هر شب بازی کنیم!
توی راه که بودیم مونا بهم زنگید معذرت خواهی کرد از اینکه اونموقع عجله داشته و باید می رفته. کلی با هم حرفیدیم.قرار شد یه روز بیاد خونمون تا مفصل با هم صحبت کنیم....
راستی دیشب در طی یکسری عملیات انتحاری من و عسلیم شام نخوردیممممممممممممممممم کلی هم پیاده روی کرده بودیم.
می خوایم ازین به بعد هر شب پیاده روی کنیم و مراقب هیکلمون باشیم...
اومدیم خونه من داشتم شلوارمو می پوشیدم یه کم به سختی دکمش بسته می شد داشتم با کلی تمرکز دکمه رو می بستم عسلی هم داشت حرف می زد.من برگشتم گفتم عسلی یه لحظه سکوت کن! اونم ناراحت شد.اومدم منت کشی کنم گفتم عسلییییییی گفت عسلی و کوفت عسلیو درد!!!!!!! منو می گی موندم همینجوری چون تاحالا پیش نیومده بود که با من اینجوری صحبت کنه.داشتم خل می شدم اولش خیلی سعی کردم به روی خودم نیارم ولی بعدش گفتم بیا با هم حرف بزنیم یه خورده حرف زدیم و عسلی گفت طنین بیا توی بغلم وقتی رفتم توی بغلش بغضم ترکید و زار زار گریه کردم عسلی هی می گفت طنینم معذرت می خوام گریه نکن .معذرت می خوام .... ولی من گریم بند نمیومد تا یه ربع همینجوری گریه می کردم.گریم که تموم شد تا نیم ساعتم تلخ بودم ولی بعدش دیگه آشتی کردیم و خوابیدیم.



آخرین ارسالها