زندگی قشنگ طنین و عسلی


آموزش زبان انگلیسی Extra آموزش زبان انگلیسی Extra
هم سریال ببینید، هم زبان یاد بگیرید!
روش جدید آموزش زبان انگلیسی با فیلم
زیباترین مستند جهان
مجموعه حیات وحش بی نظیر(حیات)
زیرنویس فارسی محصول ۲۰۰۹
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

چلام چلام من اومدم (: (: 

 

خوفین ؟ منم خوفم میسی *: 

 

خیلی بهترم یهنی حال و هوام بهتره هرچند که خیلی از دوستایی که همیشه تولدمو یادشون بود امسال یادشون رفته بود و بهم زنگ نزدن اما خب خوب بود. 

 

شب قبل از  تفلدم بچه ها اومدن خونمون . حرف زدیم بازی کردیم شامم الویه و نودل درست کردم. خوش گذشت .. بچه ها تا ساعت 1 اینجا بودن انقدر جیغ جیغ کردن که فک کنم واسه زمان تمدید اجاره مون باید دنبال خونه بگردیم ! ((: 

 

دیشبم مامانینا و مامان بابای جاری اومدن خونمون ...  

 

زندگی در گذر است .. امروز 12 تا 2.5 کلاس داشتم الانم عسلی رفته کلاس ... 

 

بهدشم قراره شب بریم ش ا ه ر و د. احتمالا دوشنبه بر می گردیم . اگه عسلی بدونه من الان پای کامپیوترم منو می کشه ! ((: قراره من وسایلارو جمع و جور کنم که تا عسلی اومد بریم . :دی 

 

اینم عسکایی که قول داده بودم . ۱ و ۲ و۳ و ۴ و ۵ و ۶ و ۷ و ۸ و ۹ و ۱۰

 

مرسی دوست جونای مهربونم بابت تبریکاتون دوستتون دارم هزار تاااااااااا.

+ تاریخ جمعه 4 دی ماه سال 1388ساعت 17:28 نویسنده طنین | 24 نظر

سلام   

جالبه که حتی دیگه نمی دونم از کجا شروع کنم ؟ اصلا چی بگم ؟ !   

یه موقعی نوشتن همه عشقم بود . ولی الان ! ):   

همیشه روزانه نویسی رو دوست داشتم و خاطراتمو می نوشتم به خصوص دوران دوستی با عسلی که اوج احساسات نویسیم بود . نمی دونم چرا تازگیا انقدر بی توجه شدم ؟  

 نسبت به همه چیز! حتی نسبت به مواردی که همیشه واسم ارزش بوده کم توجه شدم . ):  

 

دارم واسه خودم متاسف می شم . شدم یه آدم بی مصرف ! می دونم اینا اثرات سرکار نرفتنه ... زندگی شده یه روال تکراریه مسخره ...  

 

می دونم راهیه که خودم خواستم و انتخاب کردم ... بعضی وقتا یهو یه نفری یه چیزی می گه که خیلی به آدم امید می ده دیروز دوستم بهم گفت : "همیشه آدمای موفق چالشای بزرگی تو زندگیشون داشتن و بعد از پشت سر گذاشتن بحران به موفقیت رسیدن " خیلی به دلم نشست و امیدوارم کرد.بگذریم ...  

 

* رفتیم سفر و برگشتیم .متاسفانه اونجوری که انتظارشو داشتم نبود. ولی خب واسمون تجربه شد . 23 آذر تولد پدر شوهری بود .واسش تولد گرفتیم بد نبود. .. 25 ام هم برادر شوهری واسه من و جاری تولد گرفته بود !!! تولد جاری 28 آذره و تولد من 3 دی ! خیلی شوکه شدم . فک کن یه عالمه آدم که خیلیاشونو فقط یک بار دیده بودم واسم کادو آورده بودن ! ((: انقد خجالت کشیدم :دی عکس کادوهامم می زارم به زودی *: 

 

 * امشب قراره چندتا از دوستامون بیان خونمون هر چند که محرمه و نمی شه کار خاصی کرد ولی خب دور همیم (: . همیشه روز تولدم واسم خیلی روز خاصی بود ولی نمی دونم چرا امسال اصلا حوصله ندارم ! ): حتی حوصله امشبم ندارم ): کاش می شد هیشکی نیاد خونمون ):  

 

* دلم واستون تنگ شده دوست جونا . کی همو ببینیم ؟ خب یه قرار بزارین دیگههههههههه  

 

* می دونم این پست همش انرژی منفی بود . شرمنده (: حال و هوای اینروزای منم اینجوریه دیگه.

+ تاریخ چهارشنبه 2 دی ماه سال 1388ساعت 12:45 نویسنده طنین | 9 نظر

سلام عخشای نازنازی من *: خوفین ؟ 

·       * پسر خاله عسلی رو یادتونه ؟ همون که رفته بود م ا ل ز ی . برای سه هفته اومده ایران . انقده خوشحالیممم.پنج شنبه خاله عسلی مهمونی گرفته داریم می ریم اونجا. از اونورم می ریم م ش ه د . (: واسه کار داریم می ریم . به مدت یک هفته . 

·       * اینروزا من و عسلی خیلی با هم درگیر می شیم . از این موضوع ناراحتم . می دونم به خاطر اینه که همش پیش همیم و هنوز کارمون خیلی قوی نشده ... ولی بازم غصه می خورم. اونروز بعد از یه دعوای خفنگ داشتم گریه می کردم که  عسلی اومد بغلم کرد . حالا فک کن پاهاشو خم کرده که هم قد من بشه من راحت باشم . یهو تو اوج گریه شروع کردم بلند بلند خندیدن ((: می گم عسلییی مثل عنکبوت وایسادی !!! ((: 

·      * پریروز توی اتوبان تصادف کردیم ! همون روزی که خیلی بارون میومد :دی یعنی یکی از روزایی که خیلی بارون میومد ((: چه توقعاتی از آدم دارینا ؟ واقعا فک می کنین من می دونم امروز چند شنبه است ؟ اصلا فک کردین می دونم چندمه ؟ نخیرم :دی خلاصه یهو پراید جلویی ما ترمز کرد ، ما هم ترمز کردیم از پشت دو تا ماشین لیز خوردن کوبیدن به هم بعدشم کوبیدن به ما ! سپر ماشینمون شکست ! از پشت که نگاش می کردی انگار شلوارشو کشیده بود پایین ((: خلاصه حدود 100 تومن خرجش شد که تقریبا مسالمت آمیز حل شد !  حالا فرداش تو ماشین بودیم یهو عسلی زد زیر خنده ! می گم چرا میخندی‌؟ می گه وقتی تصادف کردیم تو کلت پرت شد جلو خیلی خنده دار بود !! ((: بیا شوهر بزرگ کن ! ((: 

·    *  تو خونه مامانمیم عسلی رو صدا می کنم می گم بوجییییی مامانم می گه وا؟! چی ؟ بوجی  چیه دیگه ؟‌((: در اون لحظه من از خنده پخش زمین شده بودم ((: 

·     * یه چیزی بگم ؟ می دونم همتون شاغلین ولی ... نمی دونین چه حالی می ده وقتی داره بارون میاد و تو مجبور نیستی از رختخواب بیای بیرون :دی منو نکشین تورو خدا ((: ( منو می گن رفیق ناباب :دی ) 

·    * چند روز پیش بعد مدتها با عسلی دو تایی رفتیم سینما فیلم نیش ز ن بور خیلی باحال بود . دوست داشتیم . 

·    * اون رژیم خفنه که پارسال گرفته بودم یادتونه ؟ پریروز تصمیم گرفتم تا پنچ شنبه که مهمونیه بگیرمش :دی یک روز گرفتم روز دوم صبح احساس کردم دارم شهید می شم ((: بی خیالش شدم ! 

·         هزار تا دوستون دارم *:*:

+ تاریخ چهارشنبه 18 آذر ماه سال 1388ساعت 12:51 نویسنده طنین | 27 نظر

   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10   >>